"پروانگی" فیلمی است که در لایه ظاهریش در مورد یه خیانت حزبی که داره از دیدگاه و منظر خیانتکار روایت میشه ساخته شده , چیزی که این وسط این فیلم رو جالب و جذاب میکنه وجود رابطه دوستی دیرین بین دو مرد که یک زن رو تا حد مرگ دوست داشتن نیست بلکه جذابیتش به اینه که کارگردان تصمیم گرفته که داستان یه خیانت بزرگ رو از زبون خیانتکار روایت کنه و از منظر چشم اون به مساله نگاه کنه.
راوی داستان یا همون خیانتکار سعی میکنه ماجرا رو طوری تعریف کنه و پیش ببره که اگر به نفع خودش تموم نشه حداقل به ضررش تموم نشه و داره تقلا میکنه که حتی خودش رو هم گول بزنه که حق با اون بوده و کار غلطی انجام نداده , تا یه جایی هم موفق میشه و این روند رو تا یه جایی پیش می بره اما از یه نقطه ای به بعد حساب کار از دستش در میره و داستان میفته توی روالی که همه چیز رو برای همه و مخصوصا برای خودش آشکار میکنه و بعد از سالها چشماش رو باز میکنه.
حالا دیگه اون دوست قدیمی که مدتها بود دشمن قلمداد میشد مرده و جایی برای جبران برای راوی داستان نمونده اما شروع میکنه به جستجوی زنی که عشق مشترکی بوده بین اون و کسی که دشمن قلمدادش میکرده و تازه اونجاس که میفهمه که اونا (دوست قدیمی و عشق مشترک) دقیقا از همون لحظه خیانت میدونستن که کی بهشون خیانت کرده ولی نه تنها لب باز نمیکنن بلکه بعدها هم چیزی به روی اون نمیارن.
عشق مشترک علاقه خودش رو به دوست قدیمی بروز میده و تمایلش رو برای ادامه زندگی با اون نشون میده ولی بازم یه ضربه دیگه به راوی داستان وارد میشه, در کمال ناباوری روای داستان , دوست قدیمی دست عشق مشترک رو (برای با هم بودن) پس میزنه (هرچند که به هر نحوی میتونسته بهش کمک میکرده) و هر دوی اونا تا آخر زندگیشون دور از وطن و در غربت زندگی میکنن.
پ.ن: هر چند که فیلم "پروانگی" بن مایه ای سیاسی و حزبی رو دستمایه قرار داده ولی داستان چنین خیانت ها و چنین وانمودها و چنین خود گول زدنها و خود توجیحی ها , کاملا امروزیه و در جو امروز جامعه ما خیلی هم رواج داره.
دیشب داشتم توی بخش نظرات یه وبلاگ قدیمی دنبال آدرس دوستای خوب قدیم می گشتم که بهشون سر بزنم چنان تقلایی برای این کار داشتم که انگار من از ارتباط جدید می ترسم , انگار که حتما باید همه اون افراد رو دونه به دونه چک کنم که ببینم با زندگی چطور کنار اومدن یا میان , انگار که من به یه آرمان والا وفادار بودمو حالا دارم دنبال اونایی میگردم که مثل خودم وفادار بودن تا یه جورایی یا خودمو ثابت کنم یا اونارو دور هم جمع کنم
راستی واقعا آیا من به چنین آرمانی _اگر که وجود داشت_ وفادار بودم؟
به هر حال تمام دیشبم تو نت به جستجویی گذشت که اگه نگم همش اما میشه گفت بیشترش بیحاصل بود
فکر کنم باید یه فکر دیگه واسه خودمو و این افکار فسیل شدمو و این وسیله ارتباطی قدیمی (وبلاگ و وبلاگ نویسی) بکنم
پ.ن: بهم سخت نگیرید حساب یه دلتنگی قدیمیه
اینجا اولین جایی بود که شروع کردم به نوشتن واسه همین یه جورایی حس دیگه ای بهش دارم
چیزی مثل
حس وطن
حس خوب خونه
مثل زبون مادری
مثل اولین عشق
مثل هر چیزی که تورو از خود هر روزی جدات میکنه و به خود تازه یافته ی قدیمی ات هدیه میده
پ.ن: دوباره برگشتم! ببینم میتونم دوباره بنویسم؟ (شایدم کمی متفاوت)
پ.ن2: دلم همه دوستای قدیمی رو میخواد, همه اونایی که میرفتم و میخوندمشون و لمس میکردم که دارم بالاتر میرم , دلم همه دوستای وبلاگی رو میخواد , همه اونایی که فقط وبلاگ ارضاشون میکرد
همانند جوجه نابالغ یک پرنده کوچک
که پیش از اتمام پاییز
نتوانسته است خود را به پرواز برساند
باور کرده ام
که سهم من از زندگی
یک نیمه از تابستان
یک پاییز
و شاید کمی از زمستانی باشد
که مرا به خواب خواهد برد
باور کرده ام
که بهار
با تمامی شور و بیداری اش
افسانه ای است
که در تقویم کوچک عمر من نمی گنجد
باور کرده ام
که مرگ
فرجامی است
که می تواند آغوشی گرم باشد
تنها اگر من بخواهم
(که) خود را
از لانه محقرم
به آغوش او بسپارم
که با هیجانی کوتاه توام است
و یا بستری سرد می تواند باشد
تنها اگر من بخواهم
در لانه محقرم
به انتظارش بنشینم
و تمامی طلوع ها و غروب ها را بشمارم!
***
همانند جوجه نابالغ یک پرنده کوچک
که پیش از اتمام پاییز
نتوانسته است خود را به پرواز برساند
باور کرده ام
که پرواز
رویای شیرینی نیست
راه فراری است شاید
که این تلاش بیهوده را
طولانی تر و طولانی تر می کند
و من
باور کرده ام
که پرواز
موهبتی نیست که از من دریغ کرده باشند
میانبری است شاید
که مقصد مرا نزدیکتر کرده است.
تو را که خط می زنم از شعر
یک صفحه خالی می ماند و
چند علامت سوال
و یک نقطه در آخر خط
من از سوال ها بی هیچ جوابی گذشته ام
و اکنون به نقطه رسیده ام
به آخر خط
تمامی صفحه را از انتها بر می گردم
نمی خواهم تمام شوم
می خواهم این شعر را از نو بسرایم.
پایین را نگاه نکن
دستت
دلت
یا شاید پایت بلرزد
خودم خواستم که نردبان تو باشم!
پایین را نگاه نکن
تو باید به اوج می رسیدی
و اگر اینگونه از خویش گذشتم
تا از روی گرده های من
بر فراز همگان ایستاده باشی
شهوتی مهار ناشدنی بود
که از اعماق بر من زبانه می کشید
ساختن ات
پرداختن و پیراستن ات
و نردبانت شدن
همچون تکلیفی سنگین
بر شانه های کم توان من بود
که از بودنِ اکنونِ تو
بر آن فراز
سبکتر می نمود
پایین را نگاه نکن
خودم خواستم که نردبان تو باشم
اگر اینگونه از خویش گذشتم
اینگونه از حق خویش نخواهم گذشت
خودم خواستم که نردبان تو باشم
و خود کرده را تدبیر نیست!
اتاق به هم ریخته است
ته سیگارهای نیمه سوخته
بسان انسانهای متوهم
که با گمان فراز مغزها از سرزمین خویش می روند
از زیر سیگاری بیرون ریخته اند
سردرگم و گیج!
پتو,
ملافه (ملحفه)
و شیشه خالی مشروب
بی هیچ خیال کجی
روی تختخواب دراز کشیده اند
و به ستاره های کاغذیِ سقف آویز خیره شده اند
گوشی تلفن همچنان سوت می زند
انگار که تا آخر دنیا نفس دارد
یکطرف شاملو افتاده است
یکطرف فروغ
و بین اینها
دفترچه ای است که از هر کدام رو نویسی می کند
آهنگ ملایمی
که روی تکرار تنظیم شده است
خواننده را از پا انداخته
بک استکان نیمه پر
یک فندک
(یک عکس)
و یک کرور خاطره
بالای سر کسی که درازکش روی زمین است ایستاده اند
انگار که مراسم تشییع جنازه ای است خلوت
کسی که تمام عالم رهایش کرده اند!
یک روز
جوجه ناتوانی را ارزانی ام کرد
و روزی دیگر
سیمرغ قدری را با خود برد
باد آورده را باد می برد اما
تمام سالهای جوانی ام
با زحمت و بیگاری شبانه روز
در این میانه گم شدند
می دانی عشق
با تو نه می شود راه آمد
نه بی تو می شود راه رفت
من اما نمی دانم تو را
در کوچه گم کرده ام یا در خانه؟
در خیابان باختمت یا در قمارخانه؟
یک جای این خاک ، باد از دستم گرفتت
یا خوابی بوده ای آشفته؟
و انگار که خود رفته باشی
هنوز جای خالی ات را حس می کنم
می دانی عشق
من شناسنامه ای نداشتم
تا نامت را در اندرونی ترین برگ آن بنویسم
و در صندوقچه ای بیندازم و در کنج یک خانه اسیرت کنم
به هوای اینکه مواظبت هستم
به هوای اینکه برایم مهمی
به هوای اینکه دوستت دارم
من تو را در لابه لای صفحات قلبم
در درونی ترین و پنهانی ترین نقطه ای که میشناختم
حک کرده بودم
برایت خانه ای ساخته بودم
و با خود همه جایی می بردمت
یا نه!
هر جایی که می کشاندی ام می آمدم
می دانی عشق
گم ات کرده ام
و تمام اینها داستان پاورقی روزنامه ای را می ماند
که هیچکس نمی خواندش
و هر آنکه خوانده است
دروغش می پندارد
می دانی عشق
با تو نه می شود راه آمد
نه بی تو می شود راه رفت
و من دیریست سر این دو راهی مانده ام
بدون تو ، حالا دیگر خودم را جمع و جور کرده ام
بعد از پنج سال سختی که رفتی و تنها بودم
حالا دیگر یاد گرفته ام
نه اینکه به نبودنت عادت کرده باشم
اما یاد گرفته ام که بار خودم را خودم باید به دوش بکشم
یاد گرفته ام ، اینطور نیست که همیشه کسی باشد که بیشتر بار مرا به دوش بکشد
و فکر میکنم این همانی است که تو دلت میخواست
یادت گرامی پدر