خوش باوری مرا دست کم گرفته بودی
میخواستی کمی تفریح کنی
من حد خودم را نشناختم
عاشقت شدم
.
ملامتت نمیکنم
یک اشتباه دوطرفه بود
سلام
دو خط نامه ات به دستم رسید
می خواستم بگویم : مختصر بود و مفید
اما دیدم
شاید مختصر باشد
اما برای من مفید نبود
خودم را جای تو نمی گذارم
که ببینم آیا
برای خودت مفید بوده است یا نه؟
فقط خواستم بدانی
دو خط نامه ات به دستم رسید
مختصر بود و دردآور!
آسان شدنی در کار نیست
معماها حل نمی شوند
بزرگتر می شوند
من در چهارراه سردرگمی ایستاده ام
دقیق تر بگویم
از پا افتاده ام
اینجا تاریک نیست
اما چراغ ها همه قرمزند
احتیاط شرط عقل است
اما دیوانه ها دل به دریا می زنند
و قمارها
دیوانه ها را دوست دارند
آسان شدنی در کار نیست
معماها حل نمی شوند
بزرگتر می شوند
بزرگتر و بزرگتر
آنقدر که مجبور می شوم برای هر کدامشان شناسنامه بگیرم
تاریخ تولدشان را
دو ساعت بعد از خودم می گیرم
خدا با من متولد شده است
همزاد من !
هر دویمان دو ساعتی منگ بودیم
تا اینکه تقسیم مسئولیت کردیم
او معماها را آفرید
و من شناسنامه ها را
من خودم را به دیوانگی زدم
اما بخت مساعد
شعور تشخیص خوبی دارد
یک بازنده
همیشه به معماها فکر می کند
و تقصیر را گردن خدا می اندازد
بی عدالتی همیشه در این شهر بوده است
حتی در این شعر
من از پا افتاده ام
بیا جایمان را عوض کنیم!
با اینکه گناهی ندارم اما
من از روح می ترسم
از روح خودم
که دستش را بر گلویم بگذارد و فشار دهد
تو هم از روح بترس
از روح من
که نیمه دیگرش را به غریبه ای بخشیده ای
اگر دستش را بر گلویت بگذارد و فشار دهد
چرا که کوله باری از گناهی!
گذاشتن و فرار کردن همیشه راحت ترین راه حل ممکن بوده , اینکه بزاری و بری و پشت سرت رو هم نگاه کنی که اونایی رو که بهشون پشت کردی با مشکلاتشون چطور کنار میان و چطور چاره ای برای مشکلشون پیدا میکنن
خیلی ساده است که چشماتو به مشکلات اونی که چن سال یا چن مدت باهاش زندگی کردی ببندی و بعد به بهانه زندگی خودت و مشکلات خودت به کل از زندگیش کنار بکشی و ته دلت هم حتی ذره ای احساس گناه یا عذاب وجدان نکنی که طرف با مشکلاتش چیکار کرد و چی شد , تنها به بهونه اینکه تو هم زندگی و مشکلات خودتو داشتی و داری
بله فرار کردن , کمک نکردن و نادیده گرفتن مشکلات دیگرانی که یه مدتی بخشی از زندگیت بودن و بخشی از زندگیشون بودی خیلی راحت و آسونه اما من دقیقا نقطه مقابلشو پیشنهاد میکنم
دیروز به اصرار دوستان برای اولین بار در طول زندگیم به یه باشگاه بدنسازی و فیتنس رفتم و باهاشون همراه شدم برام آدمایی که اونجا میومدن جالب بودن بیشترشون بدون اینکه توجه کنن که واقعا هدف از وجود چنین باشگاهی و هدف اصلی و نهایی از وجود چنین جا و چنین دستگاههایی چیه, فقط و فقط به فکر این بودن که بالا تنه شونو مثلثی شکل کنن تا به چشم دوست دخترشون خوش هیکل و متناسب برسن , بیشترشون حتی یه حرکت کوچیک هم برای متناسب تر کردن پایین تنه شون با بالا تنه شون نداشتن و همینطور داشتن خودشونو میکشتن که بازوهاشون و سینه شون و کول هاشون زیبا و پهن برسن , برام خیلی جالب بودن آدمایی که میومدن اونجا , تقریبا هیچ نوع سنخیتی نداشتیم و تقریبا هیچ گونه نزدیکی فکری و فلسفی هم نداشته و نداریم اما جبر زمانه و اصرار دوستان باعث شد که با هم دیگه زیر یه سقف و تو یه مکان مشترک جمع بشیم و میتونم بگم که تنها عنصر ناهماهنگ با اون جمع من بودم که حتی خودمم نمیدونستم که چرا و به چه دلیل اونجام؟
روی تخت
بالش را بغل میگیرم
به تو فکر میکنم
و چشم هایم را می بندم
آنسوی دیوار
باران دارد می بارد
تو
با انگشت هایت به شیشه می زنی
و با سوت
ملودی آهنگ مشترکمان را می نوازی
من
روی تخت
بالش را بغل میگیرم
به تو فکر میکنم
و چشم هایم را می بندم
قسم خورده ام که در را باز نکنم
تو
هیچ حرفی نمیزنی
فقط با انگشت هایت به شیشه می کوبی
و با سوت
ملودی آهنگ مشترکمان را می نوازی
خون گرمی در رگهایم می چرخد
و به سر انگشت هایم می رسد
من شاعر خوبی نیستم اما
مدادم مرا فریاد می زند
دستم را مشت میکنم
من قسم خورده ام
که حتی اگر تو باز گردی
در را باز نکنم
و برای تو چیزی ننویسم
گوشهایم را می گیرم
و روی تخت
بالش را بغل میگیرم
به تو فکر میکنم
و چشمهایم را می بندم
تو با انگشتهایت همچنان به شیشه میزنی
و با سوت
ملودی آهنگ مشترکمان را می نوازی
و شعر آهنگ مشترکمان
توی سرم به رقص در می آید
خون گرمی در رگهایم می چرخد
آرام آرام دارم مست می شوم
ناگهان هارمونی به هم می ریزد
همه چیز آشفته می شود
یا من شعر را فراموش کرده ام
یا تو ملودی را غلط می نوازی
به هر حال فرقی نمیکند
من قسم خورده ام
که حتی اگر باز گردی
در را باز نکنم
رقص به هم خورده است
تشویش خاطرم کمی آرام می شود
تردیدم فروکش میکند
حق را به خودم می دهم
و به خاطر ناهماهنگی
دنبال مقصر میگردم
من هیچوقت شعر مشترکمان را فراموش نمیکنم
تردید اوج میگیرد
دنبال مقصر میگردم
مثل همیشه!
"چه کسی فراموش کرده است؟ "
باز مثل همیشه دنبال مقصر میگردم
و باز به تو می رسم
یک سوال ناگهان قد علم میکند
"اصلا چرا تو رفتی؟ "
زود سوال را سرکوب میکنم
اما هر وقت دنبال مقصر میگردم
از هر راهی که می روم به تو می رسم
ذهنم را آرام می کنم
و روی تخت
بالش را بغل میگیرم
به تو فکر میکنم
چشمهایم را می بندم
و می خوابم!
می خوابم؟
ادای خواب را در می آورم
تو با انگشت هایت به شیشه می زنی
و با سوت
ملودی آهنگ مشترکمان را می نوازی
مدادم مرا فریاد می زند
توی ذهنم رقص بر پا می شود
توی ذهنم سوال ها قد علم میکنند
توی ذهنم دنبال چیزی میگردم
توی ذهنم بلوایی بپاست
و من
از این همه
فقط مقصر پیدا میکنم!
اصلا چرا تو رفتی؟
این سوال دارد توی سرم پژواک میکند
تو با انگشتهایت به شیشه می زنی
و با سوت
ملودی آهنگ مشترکمان را می نوازی
تصمیم میگیرم
بلند می شوم
می خواهم از خودت بپرسم
بالش را کنار می اندازم
به سمت در حرکت میکنم
دستم روی دستگیره می لغزد
در باز می شود
باران دارد به شیشه می زند
با انگشتهایش!
و صدای باد
زوزه کشان و سوت مانند
لابلای همه چیز می پیچد
تو نیستی
نیامده ای
و من
زیر باران
با توهم حضور تو
با قسمی که شکسته ام
خیس می شوم!
به اتاق برمیگردم
و روی تخت
بالش را بغل میگیرم
به تو فکر میکنم
و چشم هایم را می بندم
تو تشنه
و من زخمی
مثل گرگ و بره به هم رسیدیم
بزاق تو درمان زخم عفونی من بود
و خون من سیرابگر تشنگی تو!
نه تو ثریا می شوی
که روی بازگشتن داشته باشی
و نه من شهریار
که جسارت پس زدن!
و داستان باز هم با نرسیدن تمام می شود!