می دانی عشق
با تو نه می شود راه آمد
نه بی تو می شود راه رفت
من اما نمی دانم تو را
در کوچه گم کرده ام یا در خانه؟
در خیابان باختمت یا در قمارخانه؟
یک جای این خاک ، باد از دستم گرفتت
یا خوابی بوده ای آشفته؟
و انگار که خود رفته باشی
هنوز جای خالی ات را حس می کنم
می دانی عشق
من شناسنامه ای نداشتم
تا نامت را در اندرونی ترین برگ آن بنویسم
و در صندوقچه ای بیندازم و در کنج یک خانه اسیرت کنم
به هوای اینکه مواظبت هستم
به هوای اینکه برایم مهمی
به هوای اینکه دوستت دارم
من تو را در لابه لای صفحات قلبم
در درونی ترین و پنهانی ترین نقطه ای که میشناختم
حک کرده بودم
برایت خانه ای ساخته بودم
و با خود همه جایی می بردمت
یا نه!
هر جایی که می کشاندی ام می آمدم
می دانی عشق
گم ات کرده ام
و تمام اینها داستان پاورقی روزنامه ای را می ماند
که هیچکس نمی خواندش
و هر آنکه خوانده است
دروغش می پندارد
می دانی عشق
با تو نه می شود راه آمد
نه بی تو می شود راه رفت
و من دیریست سر این دو راهی مانده ام