گاهی وقتا پیش میاد توی همین جامعه خودمون , اونایی که بیشتر از بقیه ادعای روشنفکری میکنن خیلی بدتر از بقیه برخورد و رفتار میکنن
برای نمونه , طرف بصورت سیستم حذفی و توهینی کار میکنه و ادعای روشنفکری هم میکنه , مثلا یکی از دوستان به جای اینکه نحوه رفتار و تعامل و ارتباط برقرار کردن با همه نوع عقیده و طرز برخوردی رو به فراخور ادعای روشنفکری بلد باشه تا بتونه بدون هیچ ابایی با اقشار مردم ارتباط برقرار کنه , هر کسی رو که از نوع ارتباط برقرار کردنش خوشش نمیاد و به دلش نمیشینه و یا احیانا به علت جنس مخالف بودنش پیش داوریهایی در موردش انجام داده , کات میکنه و با توهین هایی از قبیل , دهاتی , گره گوری , بچه شهرستانی , ندید بدید , قشر کم فرهنگ , ووووووو مورد خطاب قرار میده و سرفرازانه هم سرشو بالا میگیره که من روشنفکری هستم که اجازه نزدیک شدن هر کسی رو به خودم نمیدم
خب دوست خوب , اگه کسی خودش مثل شما (البته نه از نوعی که شما واقعا هستین بلکه از نوع تعریفی که از خودتون دارین) باشه که نیازی نداره به شما نزدیک بشه و با شما ارتباط برقرار کنه حتما چیزی در شما بوده که اون خواسته با تعامل با شما یه چیزایی به دانسته های خودش اضافه کنه
گاهی وقتا تعاریف بعضی کلماتِ قشنگ هم تو مملکت ما , نمودهای زیبایی ندارن که معمولا تقصیر خودمونه
بعدا نوشت: گاهی وقتا خیلی راحت میشه بعضی از آدمایی رو که سعی میکنن خودشونو خیلی تودار و پیچیده نشون بدن به راحتی آب خوردن به حرف آورد و فهمید که چن مرده حلاجن فقط کافیه بهشون نشون بدی که "من همونی هستم که تو فکر میکنی" اونوقته که .....
اگه یه نفر یه آرزو رو با یکی پایه ریزی کنه و وسط راه همون آرزو رو با یکی دیگه عملی کنه و بهش جامه عمل بپوشونه , اونوقت...
انقدر حرصم میگیره از کسایی که به دروغ یه کاری رو که اصلا عمرا توان انجامشو داشته باشن رو به اسم خودشون تعریف میکنن و فکرم میکنن که مردم انقدر احمقن که هر چی اینا بگن رو باور میکنن (البته به نظر من اینا واقعا مریضن) بدتر از اونا کسایی هستن که با اینکه خودشم میدونه که تو میدونی که اون کاری رو که داره در موردش ادعا میکنه یکی دیگه انجام داده و تو و تو در حین انجام دیدی , بازم از رو نمیره و جلوی یه عده دیگه به اسم خودش تعریف میکنه (تا احتمالا شخصیتی رو که هیچوقت نداشته واسه خودش کسب کنه) تازه وقتی آتیش میگیری که پای تورو هم به عنوان شاهد ماجرا (جهت تایید چرندیاتش) میکشه وسط!
وقتی میگن در مورد کادو دادن و کادو گرفتن به ارزش معنوی اون فکر کن و نه به ارزش مادی اش, همیشه منو یاد دوران کارشناسی میندازه و اینکه چه خوب شد من در اون برهه از زندگیم , اون مرحله رو تجربه کردم و الان بدون اینکه کسی بهم یادآوری کنه همیشه به بعد معنوی قضیه فکر میکنم و نه به جهت مادی اش! اینکه کسی به یاد من بوده و در اون لحظات که داشته چیزی رو به نیت من تهیه میکرده , میدونسته که من واقعا و از ته دل خوشحال میشم , خواه اون کادو یه خودکار ساده بیک بوده باشه و خواه سری خودکار و خودنویس و روان نویس دیپلمات(برند معروف دیپلمات) و خواه حتی چیزی فراتر از اینها!
یادمه در دوران کارشناسی , همه مون(همه کسایی که با هم جورتر بودیم) تقریبا از قشر ضعیف جامعه بودیم و همه هم همدیگه رو خوب خوب میشناختیم و راحت بودیم و هیچ انتظار بیجایی از هم نداشتیم
پایان دوره بود و همگی داشتیم روی پایان نامه کار میکردیم به هر حال بعد از این مدت طولانی که باهم بودیم بایستی یه چیزی می بود که بعدها دوران خوش(و گاهی ناخوش) این برهه رو به یادمون بیاره واسه همین تصمیم گرفتیم برای جلسه دفاعیه پایان نامه برای هم کادو بگیریم
چه روزایی بود! رضا.ح صورتی شبیه به گربه معروف کارتونی "گارفیلد" داشت و از عنوان کردنش هم ناراحت نمیشد , اکبر.م شکمی گنده مثل "شرک" داشت و اتفاقا مثل اون هم گاهی خیلی زود عصبانی میشد, رضا.ک از لحاظ ظاهری که نه , ولی از لحاظ شخصیتی چیزی شبیه به "خر شرک" بود و جالبترین و بهترین جای قضیه هم این بود که این دو تا (اکبر.م و رضا.ک) پایان نامه مشترک داشتن , تصور کن "شرک" و "خر"ش در یه داستان دیگه بازم در کنار هم بودن!
و هر کودوم از بچه ها که لقب خاصی داشتن و یا شباهت خاصی به یه شخصیت خاص و ما برای یادبود برای هر کسی عروسک اون شخصیت رو براش می خریدیم و بعد از دفاعیه , روی سن بهش هدیه می دادیم
اما نکته این کار اینجا بود که با توجه به شرایطی که تقریبا همه مون داشتیم و توان اینو نداشتیم که خودمونو توی خرج اضافی بندازیم برای رضا.ح یه عروسک "گارفیلد" دست دوم از یه مغازه که عروسک دست دوم میفروخت خریدیم , برای رضا.ک و اکبر.م عروسک های "فیونا و شرک و خرش" رو خریدیم , برای من دوستان , به خاطر استفاده همیشگی ام از روان نویس , یه روان نویس ساده خریده بودن و همینطور تا انتها که برای همه بچه ها کادوهایی تهیه شده بود که هم یادگاری باشه و هم خرجی اضافی روی دست بچه ها نزاره و همه مون هم هنوزم اون کادو ها رو توی بهترین نقطه خونه هامون داریم و خیلی هم برامون عزیزن و ازشون خیلی مواظبیم
از اونجا بود که عملا یاد گرفتیم که ارزش هر هدیه به فکر و انگیزه ای هست که پشتش قرار داره نه به قیمت و ارزش مادی
و این یکی از بهترین چیزایی بود که من توی زندگیم بدست آوردم
در ماشینو می بندم و استارت میزنم , کجا میخوام برم؟ نمیدونم! فقط راه میفتم
مثل همیشه سی دی رو روشن میکنم و حمید طالب زاده شروع میکنه به خوندن
"همه چی آرومه , تو.............."
از خودم بیخود میشم
دیگه بقیه شو نمیشنوم که چی میخواد بخونه
تو همین اولش گیر میکنم
فقط دارم "همه چی آرومه" رو توی ذهنم میچرخونم
حس میکنم که چشمام دارن سبکتر میشن
درست بر خلاف گلوم که هنوز داره خفه ام میکنه
من دارم "همه چی آرومه" گوش میدم در حالیکه هیچی آروم نیست , هیچی اونطوری نیست که باید باشه , هیچی اونطوری نیست که من دلم میخواد اما من دلم آهنگ "همه چی آرومه" رو میخواد , انگار که همه چی آروم باشه و بر وفق مراد من!
"همه چی آرومه"(؟؟؟)
سوالیه که مثل این یکسال اخیر جوابی براش ندارم
اما بازم دلم "همه چی آرومه" رو میخواد
دارم فکر میکنم
چرا باید اینطور باشه؟
چرا نباید حتی اجازه بدن در مورد کسی که میخوای حرف بزنی؟
چرا نباید اجازه داشته باشی که برای بدست آوردنش تلاش کنی؟
چرا نباید بزارن , حداقل به کوچکترین کارایی که میتونی انجام بدی خودتو دلخوش کنی؟
چرا نباید کسی نباشه که بتونی حرف دلتو بهش بزنی؟
چرا نباید کسی رو داشته باشی که حرفتو بهش بزنی و بدونی که تا اونجایی که از دستش برمیاد برات تلاش خواهد کرد؟
دارم به پهنای صورت گریه میکنم و اما هنوز دارم خفه میشم
دو دقیقه پیش بود که ماشینی که از کنارم میگذشت وقتی دید چشمام اشک آلودن پرسید: "آقا طوری شده؟"
و من در حالیکه تازه به خودم اومده بودم
گفتم: "نه , نه , اشک شوقه , دارم از خوشحالی گریه میکنم!"
خانومش نگاهی بهم کرد و زیر لب به شوهرش گفت:
"دیدی گفتم دیوونه است"
حرفش داغ منو بدتر میکنه
چرا نباید کسی رو داشته باشی که بتونی درد و دلاتو بهش بگی و کمی سبکتر شی؟
یاد پدرم میفتم!
بغضی که گلومو گرفته دیگه داره خفه ام میکنه
پنجره ماشینو می بندم و صدای ضبط رو میبرم بالا
و پامو روی پدال گاز فشار میدم
خدایا چقدر تنهام
حالا بی اینکه از کسی خجالت بکشم ضجه میزنم و بغضمو میشکنم
اگه پدرم زنده بود بدون اینکه خجالت بکشم یا تو رو در واسی باشم راحت حرفمو بهش میزدم و ....
حداقلش این بود که پدرم این اجازه رو برام میگرفت تا تلاشمو کرده باشم , نه اینکه مثل امروز حتی اجازه نداشته باشم که کوچکترین حرفی بزنم
دیگه از خودم بیخود شدم
گریه ای که داشت امونمو می برید حالا تو دستای من اسیره
دارم امون گریه رو میبرم
صدای ضجه های من میپیچه توی صدای ترانه
"منو با لالایی دوباره خوابم کن"
"منو با لالایی دوباره خوابم کن"
نمیدونم دارم واسه خودم گریه میکنم یا واسه غم بی پدری
و ترانه داره همینطور میخوونه
"من چقدر خوشبختم همه چی آرومه"
و من خوشحالم که صدای ضجه هام توی آهنگ صداش گم میشن
واقعا خوشبختم که میتونم گریه مو لای صداش قایم کنم
ترانه داره میخونه
"شک نداری دیگه , تو به احساس من"
و من دارم به جاهای خوبش میرسم
واقعا تو به احساس من شک نداری؟؟
داره یه چیزایی از ذهنم میگذره
داره حالم از این آهنگی که یکساله هر دفعه اولین آهنگ همه سی دی هام بوده به هم میخوره
دارم غرق میشم توی تصاویری که نمیدونم وجود داشتن یا ذهن من اونارو ساخته؟؟
واقعا نمیدونم که حقیقت چیه و سراب کودوم؟
یه لحظه به خود میام
طوفانِ من با "همه چی آرومه" ی حمید طالب زاده رد شده
حالا دیگه نه گریه ی من هست
نه آرامش ترانه
نه شک و تردید من
نه اطمینان ترانه
تنهای چیزی که هنوزم وجود داره یه بغض نیم خورده است
با حسرت جای خالی پدر
و اشکایی که کسی نیست پاکشون بکنه
"همه چی آرومه" تموم شده و معین داره از "همدم" میخوونه
"خودت میدونی عادت نیست , فقط دوست داشتنه محضه"
کمی خودمو جمع و جور میکنم
معین آدم دروغگوییه
آدم به همه چی میتونه عادت کنه
همه آدما به عشق اونایی که تنهاشون میزارن
حتی به بی عشقی اونایی که تا آخر عمر قراره کنارشون باشن
همه آدما به عشق همدیگه عادت میکنن
پس چرا داره دروغ میگه که عادت نیست؟؟؟
یه نفر بوق میزنه که عمو کجا میری؟
این خیابون یه طرفه است شانس آوردی شبه و خلوته
ترمز میکنم و باز برمیگردم به دنیای خودم
باز معین داره دروغ میگه
"یه وقت تنها نری جایی, که از تنهایی می میرم"
و من دارم ته دلم بهش میخندم
یعنی واقعا , " تو هم از بس منو میخوای , یه جورایی خودآزار"(؟؟؟)
گاهی وقتا میشه که یه فکر (جدای از اینکه خوبه یا بد , امکانپذیره یا غیر ممکن) مثله خوره میفته به جونت و تا جایی که میتونه از درون میخوردت و خالیت میکنه و می مونی که در قبالش چه تصمیمی بگیری و چه عملکردی داشته باشی
Anladım durumu, tövbeler ettim
خواهی ازم بگذر , خواهی منو ببوس
اما فقط بهم گوش کن , تو چشام نگاه کن
باور کن که این دفعه
این وقفه رو کاملا درک کردم و بارها و بارها توبه کردم
این روزا بازم ذهنم مشغوله و انگار که همه فکرای عالم رو انداخته باشن رو شونه های من که من مشکلات رو حل و فصل کنم
واسه همینه که بیشتر پرت و پلا میگم و حرفام پیوستگی لازم رو نداره
1.
یادمه یه فیلم خانوادگی می دیدم که آقاهه و خانومه سر هیچی دعواشون شده بود و قهر و قهرکشی بود بعد اون خانوم باتجربه که توی فیلم بود حرفای هردوشونو گوش داد در یه موقعیت و طوری که طرف مقابلشون هم بشنوه اونجا صحبتای خانومی که قهر کرده بود خیلی جالب بود
" من هیچوقت سعی نکردم که نقش اول باشم , همیشه نقش دوم بودم و به نقش دوم بودن خودمم افتخار میکردم و سعی میکردم که از نقش دومی که دارم پیش نرم"
2.
گاهی وقتی به قول ما ترکا "دستت لای سنگ گیر میکنه" (کنایه از موقعیت الزامی و بایستگی) یه کسایی پیدا میشن که برات طاقچه بالا میزارن و ناز میکنن و اونوقته که دیگه نمیدونی این درد رو کجا ببری و به کی بگی؟
3.
اون کسی که مدتها بود منو دشمن خودش میدید (البته بهتره بگم رقیب خودش اما چون عکس العملهاش چندان معقول نبود همون دشمن رو ترجیح دادم) چن روزی میشه که دیگه آرومتر شده و انگار به این نتیجه رسیده که اگه میخواستم کاری بکنم(دشمنی بکنم) تا حالا کرده بود و طوری کله پاش کرده بودم که دیگه نای بلند شدن هم نداشت
4.
موندم که حرف یه نفر رو (از قول خودش) بدون تحقیق از دیگران و از اینجا و اونجا , باور کنم یا برم و کنکاش خودمو بکنم؟
باور کردن حرفش مساویه با ضرر غیر قابل جبران برای من و تحقیق کردنش هم اگه نتیجه اش همون حرف خودش باشه یعنی ضرر غیرقابل جبران+آبرو ریزی و رسوایی من
البته هر دوتاش در صورت صحت حرفش یکیه چون بالاتر از سیاهی که دیگه رنگی نیست! هست؟
5.
چقدر دوست دارم "همه چی آرومه" رو با صدای خیلی بلند گوش بدم و لابلاش ...
6.
فعلا تا همین حد کافیه انقدر دغدغه دارم که نمیتونم حرفامو جمع و جور کنم اینایی هم که نوشتم تقریبا اونایی نبودن که میخواستم بنویسم اما دیگه اومد
بعضی از آدما عادت کردن که توی هر کاری دنبال مقصر بگردن حتی اگه مطمئن باشن که دلیل اصلی شکست و به کام نرسیدن اون مساله خودشونن
انگار که مقصر قلمداد کردن یکی دیگه تسکینی باشه برای درداش و یا کمی از بار شکستش کم کنه با اینکه خودش میدونه و مطمئنه که مقصر کسی نیست جز خودش! اما بازم دنبال مقصر میگرده , انگار عادت کرده که همیشه یکی دیگه رو مقصر نشون بده انگار که مقصر بودن یکی دیگه از نظر روحی و روانی بهش کمک میکنه انگار که نگاه مردم اصلی ترین مساله ای هست که توی زندگی داره و با مقصر نشون دادن یکی دیگه معلوم نیست داره کی رو گول میزنه؟ این مساله حتی مضحک ترین و پیش پا افتاده ترین مساله هاشونم هست مثلا طرف سرما خورده و بعد متوجه میشه که یکی از اطرافیان هم چن روز پیش سرما خورده بوده و حالا بهتر شده , در این حالت زود انگشت اتهام رو برمیگردونه به سمت اون و برای سرماخوردگی خودش اونو مقصر عنوان میکنه و بعد هی بد و بیراه میگه که فلانی به من سرایت داد وگرنه من سرما نمیخوردم!
انگار که این آدم اصلا و ابدا سرما نمیخورد و اگه سرما خورده دلیلش فقط و فقط سرایت دادن یکی دیگه است
عادت کردم به اینکه هر چیزی رو مطلق بخوام و هر چیزی رو مطلق تصور کنم و تمام خواسته ها و آرزوهام بصورت ایده آلی در اومدن
انگار نه انگار که این دنیا همش نسبیه و همش داره دور نسبت میچرخه
همیشه کارای خوبو(یه بهتره بگم کارای مطلوبو) از آدمای خوب یا آدمایی که تصویر خوبی ازشون توی ذهنم ساختم انتظار دارم و کارای بدو(کارای نامطلوبو) از آدمای بد یا آدمایی که تصویر درستی ازشون توی ذهنم نساختم و انگار هیچوقت به این قضیه فکر نکردم که هر آدم بدی لزوما همه کاراش بد نیست و هر کسی که بیشتر کاراش بدن لزوما آدم بدی نیست
ته دلم داره یه چیزی رو آرزو میکنه که همه وجودم داره باهاش مخالفت میکنه
پ.ن: گاهی بعضی آدما یا بعضی اتفاقا چه میکنن با آدم