در ماشینو می بندم و استارت میزنم , کجا میخوام برم؟ نمیدونم! فقط راه میفتم
مثل همیشه سی دی رو روشن میکنم و حمید طالب زاده شروع میکنه به خوندن
"همه چی آرومه , تو.............."
از خودم بیخود میشم
دیگه بقیه شو نمیشنوم که چی میخواد بخونه
تو همین اولش گیر میکنم
فقط دارم "همه چی آرومه" رو توی ذهنم میچرخونم
حس میکنم که چشمام دارن سبکتر میشن
درست بر خلاف گلوم که هنوز داره خفه ام میکنه
من دارم "همه چی آرومه" گوش میدم در حالیکه هیچی آروم نیست , هیچی اونطوری نیست که باید باشه , هیچی اونطوری نیست که من دلم میخواد اما من دلم آهنگ "همه چی آرومه" رو میخواد , انگار که همه چی آروم باشه و بر وفق مراد من!
"همه چی آرومه"(؟؟؟)
سوالیه که مثل این یکسال اخیر جوابی براش ندارم
اما بازم دلم "همه چی آرومه" رو میخواد
دارم فکر میکنم
چرا باید اینطور باشه؟
چرا نباید حتی اجازه بدن در مورد کسی که میخوای حرف بزنی؟
چرا نباید اجازه داشته باشی که برای بدست آوردنش تلاش کنی؟
چرا نباید بزارن , حداقل به کوچکترین کارایی که میتونی انجام بدی خودتو دلخوش کنی؟
چرا نباید کسی نباشه که بتونی حرف دلتو بهش بزنی؟
چرا نباید کسی رو داشته باشی که حرفتو بهش بزنی و بدونی که تا اونجایی که از دستش برمیاد برات تلاش خواهد کرد؟
دارم به پهنای صورت گریه میکنم و اما هنوز دارم خفه میشم
دو دقیقه پیش بود که ماشینی که از کنارم میگذشت وقتی دید چشمام اشک آلودن پرسید: "آقا طوری شده؟"
و من در حالیکه تازه به خودم اومده بودم
گفتم: "نه , نه , اشک شوقه , دارم از خوشحالی گریه میکنم!"
خانومش نگاهی بهم کرد و زیر لب به شوهرش گفت:
"دیدی گفتم دیوونه است"
حرفش داغ منو بدتر میکنه
چرا نباید کسی رو داشته باشی که بتونی درد و دلاتو بهش بگی و کمی سبکتر شی؟
یاد پدرم میفتم!
بغضی که گلومو گرفته دیگه داره خفه ام میکنه
پنجره ماشینو می بندم و صدای ضبط رو میبرم بالا
و پامو روی پدال گاز فشار میدم
خدایا چقدر تنهام
حالا بی اینکه از کسی خجالت بکشم ضجه میزنم و بغضمو میشکنم
اگه پدرم زنده بود بدون اینکه خجالت بکشم یا تو رو در واسی باشم راحت حرفمو بهش میزدم و ....
حداقلش این بود که پدرم این اجازه رو برام میگرفت تا تلاشمو کرده باشم , نه اینکه مثل امروز حتی اجازه نداشته باشم که کوچکترین حرفی بزنم
دیگه از خودم بیخود شدم
گریه ای که داشت امونمو می برید حالا تو دستای من اسیره
دارم امون گریه رو میبرم
صدای ضجه های من میپیچه توی صدای ترانه
"منو با لالایی دوباره خوابم کن"
"منو با لالایی دوباره خوابم کن"
نمیدونم دارم واسه خودم گریه میکنم یا واسه غم بی پدری
و ترانه داره همینطور میخوونه
"من چقدر خوشبختم همه چی آرومه"
و من خوشحالم که صدای ضجه هام توی آهنگ صداش گم میشن
واقعا خوشبختم که میتونم گریه مو لای صداش قایم کنم
ترانه داره میخونه
"شک نداری دیگه , تو به احساس من"
و من دارم به جاهای خوبش میرسم
واقعا تو به احساس من شک نداری؟؟
داره یه چیزایی از ذهنم میگذره
داره حالم از این آهنگی که یکساله هر دفعه اولین آهنگ همه سی دی هام بوده به هم میخوره
دارم غرق میشم توی تصاویری که نمیدونم وجود داشتن یا ذهن من اونارو ساخته؟؟
واقعا نمیدونم که حقیقت چیه و سراب کودوم؟
یه لحظه به خود میام
طوفانِ من با "همه چی آرومه" ی حمید طالب زاده رد شده
حالا دیگه نه گریه ی من هست
نه آرامش ترانه
نه شک و تردید من
نه اطمینان ترانه
تنهای چیزی که هنوزم وجود داره یه بغض نیم خورده است
با حسرت جای خالی پدر
و اشکایی که کسی نیست پاکشون بکنه
"همه چی آرومه" تموم شده و معین داره از "همدم" میخوونه
"خودت میدونی عادت نیست , فقط دوست داشتنه محضه"
کمی خودمو جمع و جور میکنم
معین آدم دروغگوییه
آدم به همه چی میتونه عادت کنه
همه آدما به عشق اونایی که تنهاشون میزارن
حتی به بی عشقی اونایی که تا آخر عمر قراره کنارشون باشن
همه آدما به عشق همدیگه عادت میکنن
پس چرا داره دروغ میگه که عادت نیست؟؟؟
یه نفر بوق میزنه که عمو کجا میری؟
این خیابون یه طرفه است شانس آوردی شبه و خلوته
ترمز میکنم و باز برمیگردم به دنیای خودم
باز معین داره دروغ میگه
"یه وقت تنها نری جایی, که از تنهایی می میرم"
و من دارم ته دلم بهش میخندم
یعنی واقعا , " تو هم از بس منو میخوای , یه جورایی خودآزار"(؟؟؟)