دغدغه های روزانه


این روزا بازم ذهنم مشغوله و انگار که همه فکرای عالم رو انداخته باشن رو شونه های من که من مشکلات رو حل و فصل کنم

واسه همینه که بیشتر پرت و پلا میگم و حرفام پیوستگی لازم رو نداره 


1.

یادمه یه فیلم خانوادگی می دیدم که آقاهه و خانومه سر هیچی دعواشون شده بود و قهر و قهرکشی بود بعد اون خانوم باتجربه که توی فیلم بود حرفای هردوشونو گوش داد در یه موقعیت و طوری که طرف مقابلشون هم بشنوه اونجا صحبتای خانومی که قهر کرده بود خیلی جالب بود

" من هیچوقت سعی نکردم که نقش اول باشم , همیشه نقش دوم بودم و به نقش دوم بودن خودمم افتخار میکردم و سعی میکردم که از نقش دومی که دارم پیش نرم"


2.

گاهی وقتی به قول ما ترکا "دستت لای سنگ گیر میکنه" (کنایه از موقعیت الزامی و بایستگی) یه کسایی پیدا میشن که برات طاقچه بالا میزارن و ناز میکنن و اونوقته که دیگه نمیدونی این درد رو کجا ببری و به کی بگی؟


3.

اون کسی که مدتها بود منو دشمن خودش میدید (البته بهتره بگم رقیب خودش اما چون عکس العملهاش چندان معقول نبود همون دشمن رو ترجیح دادم) چن روزی میشه که دیگه آرومتر شده و انگار به این نتیجه رسیده که اگه میخواستم کاری بکنم(دشمنی بکنم) تا حالا کرده بود و طوری کله پاش کرده بودم که دیگه نای بلند شدن هم نداشت


4.

موندم که حرف یه نفر رو (از قول خودش) بدون تحقیق از دیگران و از اینجا و اونجا , باور کنم یا برم و کنکاش خودمو بکنم؟

باور کردن حرفش مساویه با ضرر غیر قابل جبران برای من و تحقیق کردنش هم اگه نتیجه اش همون حرف خودش باشه یعنی ضرر غیرقابل جبران+آبرو ریزی و رسوایی من

البته هر دوتاش در صورت صحت حرفش یکیه چون بالاتر از سیاهی که دیگه رنگی نیست! هست؟


5.

چقدر دوست دارم "همه چی آرومه" رو  با صدای خیلی بلند گوش بدم و لابلاش ...


6.

فعلا تا همین حد کافیه انقدر دغدغه دارم که نمیتونم حرفامو جمع و جور کنم اینایی هم که نوشتم تقریبا اونایی نبودن که میخواستم بنویسم اما دیگه اومد