هدف ایدئولوژی رو تعیین میکنه , مسیر رو مشخص میکنه , دوست و دشمن , و همه چیز دیگه رو تعیین میکنه و یا دست کم اونارو تحت الشعاع قرار میده
ممکنه کسی رو که دوست داری روبروت قرار بده و مجبور به دشمنی باهاش بشی و روز به روز ازش نه تنها فاصله بگیری بلکه بصورت تلقینی ازش متنفر هم بشی و یا ممکنه کسی رو که دوست نداری در کنارت قرار بده و وادارت کنه که دوستش داشته باشی و روز به روز بهش نزدیک بشی و به تاریکترین انزواهای شخصی و خصوصیت راهش بدی
پ.ن: هدف چیه؟
آخر این ماه که مصادف با 21دسامبر 2012باشه
اگه واقعا زندگی بخواد تموم بشه , منم حاضرم باهاش تموم بشم
این روزا داره بازم سریال "در پناه تو" رو در شبکه آی فیلم که روی مسیر عرب قرار داره نشون میده
همیشه دو تا فیلم بودن که روی اون بخش از زندگی من وقتی که دانشجو بودم تاثیر خیلی زیادی داشتن که یکیش همین سریال "در پناه تو" بود و دیگری فیلم سینمایی "متولد ماه مهر"
میدونم که شاید آدم رویایی و شاید شخصی با توهمات فانتزی باشم اما واقعیت اینه که این دو تا فیلم روی جهت گیری من و روی مسیری که برای حرکت و زندگی انتخاب کردم تاثیر زیادی داشتن و به تبع اون دوران دانشجویی من مسیر کلی زندگی منو تعیین کرد
اما چیزی که در این میون ازش متضرر شدم نگاه آرمانگرایانه و ایده آلیستی خودم به این دو تا فیلم ایده آل و آرمانی بود که اونم ناشی از عدم تفکیک واقعیت و رویا از هم , توسط خودم بود که باعث شد بخشی از پتانسیل هام به طور کامل بروز نکنه و شکوفا نشه و باعث شد که لطمه هایی به بخشهایی از زندگیم بخوره
الان که داره این سریال رو دوباره پخش میکنه بخشی از خاطراتم چه در دروان پیش از دانشگاه (که همش توهمات کودکانه و غیر واقعی بود) و چه در دوران دانشگاه , برام تداعی بکنه که خیلی هم برام لذتبخش بود
تمام کوچه پس کوچه های این ذهن مه گرفته
نام تو را دارند
و من
مثل کودکی مشتاق
هر روز به هوای تو بیرون می آیم
با خیال تو قدم می زنم
در تو به دور دست ها رفته , گم می شوم
و وقتی باز می گردم
چنان مشعوفم
که گویی تو را کشف کرده ام
این داستان هیچ جاذبه ای برای خواننده ندارد و فقط جنبه یادداشتهای روزانه برای اتفاقی را دارد که برای کودکی نوشته می شود که شاید بعدها نیاز داشته باشد که این مطالب را از دیدگاه کسی که بی طرف بوده بشنود
ادامه مطلب ...گاهی وقتا حس میکنم که یه حسرت بزرگ داشتم و دارم
اینکه سیگار بکشم تا بتونم خودمو شبیه آدمای بزرگی که دوستشون دارم، نشون بدم و خودمو مثل اونا، همه چیز فهم و با شعور و مسلط به موقعیت جا بزنم
مطالب این بخش داستان واقعی زندگی یک کودک است که ممکن است هیچوقت به انتها نرسد و احتمالا از نظر خواننده ارزش وقت گذاشتن نداشته باشد چون من این مطالب را صرفا برای سالهایِ بعدِ خودِ آن کودک می نویسم
اول میخواستم برای این پستها رمز بگذارم اما بعد دیدم که شاید کسی خواست که این مطالب را بخواند و شاید گرهی از کار کسی باز کرد برای همین آنرا بصورت عمومی پابلیش خواهم کرد
ادامه مطلب ...میگن دردی رو که یه مادر وقت زایمان و وضع حمل تحمل میکنه پنجاه برابر آستانه تحمل یه انسانه (یعنی 50 برابر مقداری که اگه اونو به یه انسان وارد کنن می میره) و خداوند این تحمل و این نیرو رو در زن قرار داده و وظیفه مادری رو به عهده اون گذاشته اما بهشت رو هم به خاطر این وظیفه غیرممکنی که براش ممکن کرده , زیر پای مادر قرار داده
روز مادر برای همه مادران مبارک باشه و امیدوارم هیچ بچه ای خواسته یا ناخواسته باعث کوچکترین رنجیدگی مادرش نشه و همیشه برای خوشحالی و رضایتش تمام تلاششو بکنه
مادرم روزت مبارک هر چند که یه روز برای تقدیر از زحماتی که تو میکشی خیلی ناچیزه
خورشید در استوای آسمان است
آینه ها خوابیده اند
و فرق سر من شکافته
آب از روزنه های مغز من فرو می چکد
زلال!
آجرها روی هم چیده می شدند
دست های من تاول دارند
من کوتاه قد شده ام
حق پایمال است
و سایه ها به فتح آسمانخراشها مفتخرند
آینه ها خوابیده اند
سکه اقبال من
خط خطی شده است
و شیر
در بن بست یک قفس کوچک
احتزار خویش را شماره می کند
من حقیر شده ام!
ساختمانهای آجری بلند
مرا از نهایت اوج خویش به سخره گرفته اند
سایه های سیاه
تاول دست های مرا نمی شناسند
و نردبان ترقی شان
روی پامال ها استوار است
***
آجرها روی هم چیده می شدند
دست های من تاول دارند
و من پایمال شده ام!