معما


آسان شدنی در کار نیست

معماها حل نمی شوند

بزرگتر می شوند

 

من در چهارراه سردرگمی ایستاده ام

دقیق تر بگویم

از پا افتاده ام

اینجا تاریک نیست

اما چراغ ها همه قرمزند

احتیاط شرط عقل است

اما دیوانه ها دل به دریا می زنند

و قمارها

دیوانه ها را دوست دارند

 

آسان شدنی در کار نیست

معماها حل نمی شوند

بزرگتر می شوند

بزرگتر و بزرگتر

آنقدر که مجبور می شوم برای هر کدامشان شناسنامه بگیرم

تاریخ تولدشان را

دو ساعت بعد از خودم می گیرم

 

خدا با من متولد شده است

 همزاد من !

هر دویمان دو ساعتی منگ بودیم

تا اینکه تقسیم مسئولیت کردیم

او معماها را آفرید

و من شناسنامه ها را

من خودم را به دیوانگی زدم

اما بخت مساعد

شعور تشخیص خوبی دارد

 

یک بازنده

همیشه به معماها فکر می کند

و تقصیر را گردن خدا می اندازد

بی عدالتی همیشه در این شهر بوده است

حتی در این شعر

من از پا افتاده ام

بیا جایمان را عوض کنیم!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد