توهم


روی تخت

بالش را بغل میگیرم

به تو فکر میکنم

و چشم هایم را می بندم

آنسوی دیوار

باران دارد می بارد

تو

با انگشت هایت به شیشه می زنی

و با سوت

ملودی آهنگ مشترکمان را می نوازی

من

روی تخت

بالش را بغل میگیرم

به تو فکر میکنم

و چشم هایم را می بندم

قسم خورده ام که در را باز نکنم

تو

هیچ حرفی نمیزنی

فقط با انگشت هایت به شیشه می کوبی

و با سوت

ملودی آهنگ مشترکمان را می نوازی

خون گرمی در رگهایم می چرخد

و به سر انگشت هایم می رسد

من شاعر خوبی نیستم اما

مدادم مرا فریاد می زند

دستم را مشت میکنم

من قسم خورده ام

که حتی اگر تو باز گردی

در را باز نکنم

و برای تو چیزی ننویسم

گوشهایم را می گیرم

و روی تخت

بالش را بغل میگیرم

به تو فکر میکنم

و چشمهایم را می بندم

تو با انگشتهایت همچنان به شیشه میزنی

و با سوت

ملودی آهنگ مشترکمان را می نوازی

و شعر آهنگ مشترکمان

توی سرم به رقص در می آید

خون گرمی در رگهایم می چرخد

آرام آرام دارم مست می شوم

ناگهان هارمونی به هم می ریزد

همه چیز آشفته می شود

یا من شعر را فراموش کرده ام

یا تو ملودی را غلط می نوازی

به هر حال فرقی نمیکند

من قسم خورده ام

که حتی اگر باز گردی

در را باز نکنم

رقص به هم خورده است

تشویش خاطرم کمی آرام می شود

تردیدم فروکش میکند

حق را به خودم می دهم

و به خاطر ناهماهنگی

دنبال مقصر میگردم

من هیچوقت شعر مشترکمان را فراموش نمیکنم

تردید اوج میگیرد

دنبال مقصر  میگردم

مثل همیشه!

"چه کسی فراموش کرده است؟ "

باز مثل همیشه دنبال مقصر میگردم

و باز به تو می رسم

یک سوال ناگهان قد علم میکند

"اصلا چرا تو رفتی؟ "

زود سوال را سرکوب میکنم

اما هر وقت دنبال مقصر میگردم

از هر راهی که می روم به تو می رسم

ذهنم را آرام می کنم

و روی تخت

بالش را بغل میگیرم

به تو فکر میکنم

چشمهایم را می بندم

و می خوابم!

می خوابم؟

ادای خواب را در می آورم

تو با انگشت هایت به شیشه می زنی

و با سوت

ملودی آهنگ مشترکمان را می نوازی

مدادم مرا فریاد می زند

توی ذهنم رقص بر پا می شود

توی ذهنم سوال ها قد علم میکنند

توی ذهنم دنبال چیزی میگردم

توی ذهنم بلوایی بپاست

و من

از این همه

فقط مقصر پیدا میکنم!

اصلا چرا تو رفتی؟

این سوال دارد توی سرم پژواک میکند

تو با انگشتهایت به شیشه می زنی

و با سوت

ملودی آهنگ مشترکمان را می نوازی

تصمیم میگیرم

بلند می شوم

می خواهم از خودت بپرسم

بالش را کنار می اندازم

به سمت در حرکت میکنم

دستم روی دستگیره می لغزد

در باز می شود

باران دارد به شیشه می زند

با انگشتهایش!

و صدای باد

زوزه کشان و سوت مانند

لابلای همه چیز می پیچد

تو نیستی

نیامده ای

و من

زیر باران

با توهم حضور تو

با قسمی که شکسته ام

خیس می شوم!

به اتاق برمیگردم

و روی تخت

بالش را بغل میگیرم

به تو فکر میکنم

و چشم هایم را می بندم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد