تو شاید یادت نباشه اما...
کفش های تازه ام , پاهام رو زده بودن و توی اون روز خوب , من دیگه نه پای همراهیت رو داشتم و نه نای راه رفتن! توی یه پارک روی یکی از نیمکت ها نشستیم تا نفسی چاق کنیم!
و من مدتهاست که روی اون نیمکت جا موندم!
اون شب که برای اولین بار باهات حرف زدم , تا دیروقت از خوشحالی خوابم نمیبرد , پتو رو میکشیدم روی سرم , اما انقدر انرژی داشتم که میخواستم یه جوری تخلیه بشم , بلند میشدم و راه میرفتم , به حرفامون فکر میکردم و غرق در شادی میشدم و با اشتیاق آب پرتقال میخوردم
نمیدونم کی خوابم برد , صبح که نای بیدار شدن نداشتم به افتخار این فتح بزرگ , یه روز تعطیلی به خودم جایزه دادم!
چشماتو که نگاه میکردم پاهام رو زمین نبود , ازت خواهش کردم که دستتو بگیرم تا واسه همیشه کنار تو بمونم , اما شریعتت اجازه نداد! حالا خیلی وقته که سرگردون و آواره ام