اون شب که برای اولین بار باهات حرف زدم , تا دیروقت از خوشحالی خوابم نمیبرد , پتو رو میکشیدم روی سرم , اما انقدر انرژی داشتم که میخواستم یه جوری تخلیه بشم , بلند میشدم و راه میرفتم , به حرفامون فکر میکردم و غرق در شادی میشدم و با اشتیاق آب پرتقال میخوردم
نمیدونم کی خوابم برد , صبح که نای بیدار شدن نداشتم به افتخار این فتح بزرگ , یه روز تعطیلی به خودم جایزه دادم!