لگدی رو که گربه از مزرعه دار میخورد یا چیزایی رو که به طرفش پرت میکرد و بهش میخورد رو هیچ کودوم از حیوونا تجربه نکرده بودن اما با این حال به حال اون گربه همیشه غمگین و همیشه افسرده به خاطر اینکه گاهی مورد توجه همسر مزرعه دار بود و به خاطر اینکه موشهای انبار رو بگیره گهگاهی نوازشش میکرد رشک میبردن و حسرت میخوردن فارغ از اینکه هر سال به محض تولد بچه هاش اونارو ازش جدا میکردن و یه جایی گم و گور میکردن و اونم از ترس سگهای مزرعه دار جرات نمیکرد جایی بره.
نمیدونم این یعنى با ذلت زندگى کردنت یا مظلوم بودن!
یعنی چاره ای نداشتن , یعنی بیچاره بودن