داستانک های حیوانات 06


لگدی رو که گربه از مزرعه دار میخورد یا چیزایی رو که به طرفش پرت میکرد و بهش میخورد رو هیچ کودوم از حیوونا تجربه نکرده بودن اما با این حال به حال اون گربه همیشه غمگین و همیشه افسرده به خاطر اینکه گاهی مورد توجه همسر مزرعه دار بود و به خاطر اینکه موشهای انبار رو بگیره گهگاهی نوازشش میکرد رشک میبردن و حسرت میخوردن فارغ از اینکه هر سال به محض تولد بچه هاش اونارو ازش جدا میکردن و یه جایی گم و گور میکردن و اونم از ترس سگهای مزرعه دار جرات نمیکرد جایی بره.   

نظرات 1 + ارسال نظر
فروردینى 1393/05/22 ساعت 05:53 ب.ظ

نمیدونم این یعنى با ذلت زندگى کردنت یا مظلوم بودن!

یعنی چاره ای نداشتن , یعنی بیچاره بودن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد