داستانک های حیوانات 01

بقیه حیوونا بهش میگفتن "آشغال جمع کن" یعنی با اون یونیفرم یه دست سیاهی که داشت این لقب بهش میومد , کلاغ هیچ توجهی نمیکرد که چیزی به دردش میخوره یا نه؟ میتونه براش مفید باشه یا نه؟ و هر چیزی رو که سر راهش می دید جمع میکرد و می برد به آشیونه اش و دل این رو هم نداشت که وقتی چیزی از داشته هاش که برای خودش بی استفاده بودن و جز زحمت نگهداری براش چیزی نداشت به درد کسی میخورد بهش قرض یا هدیه بده یا حتی بفروشه! و همه این وسایل از بابت نگهداری و جابجایی و تمیز کردن براش شده بودن دردسر و گرفتاری!
خودش اعتقادداره که تک تک وسایلش براش مفیدن و باور کرده که مثلا اینو از فلان جا پیدا کردم , ممکنه بعدا به درد بخوره؛ این یکی رو از فلان جا خریدم ، در فلان موقعیت میتونه به دردم بخوره؛ اینو به جای طلبم از فلانی گرفتم , گفتم شاید فلان روز ازش استفاده کردم ، این رو از فلانی ارزون خریدم گفتم این که پولی نیست دارم بابتش می پردازم
خلاصه کلاغه نه اینکه واقعا آشغال جمع کن باشه اما چیزایی رو که بدون هیچ فکری و طمع کارانه جمع کرده براش حکم آشغال رو دارن که به جز دردسر و گرفتاری به درد دیگه ای براش نمیخورن و منافعی ندارن. 

پ.ن:
نمیدونم این مجموعه ای که میخوام شروع کنم بزارم به حساب یه تقلید کامل از مزرعه حیوانات جورج اورول یا اینکه اون کتاب رو الهام بخش این مجموعه ای که شاید به اتمام هم نرسه قلمداد کنم به هر حال اون داستان و شخص آقای جورج اورول در من بی تاثیر نبوده ولی اینجا سعی خواهم کرد که داستانهای خودمو بنویسم و حرفای خودمو بزنم , امیدوارم که بتونم با مجموعه داستانهای کوتاهی که به صورت سبملیک از حیوانات (بصورتی متفاوت از مزرعه حیوانات که بصورت داستانهای کوتاه شامل همه حیوانات اهلی و وحشی ) خواهد بود بتونه کمک کنه تا هر چیزی رو که درک میکنم بتونم انتقال بدم. اسمش رو هنوز فکر نکردم که چی بزارم ولی چیزی که الان به ذهنم میرسه " داستانک های حیوانات" است. 
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد