دوباره تصمیم گرفته بودم روزمو بدون هیچ اعصاب خوردی و بدون به زبون آوردن هیچ حرف نامناسبی به شب برسونم , اما توی این شهر فقط کافیه چن دقیقه ای رو پشت رل یه ماشین بشینی تا یه همچین تصمیمی توی همون دقیقه های اول نقش بر آب بشه و منم وقتی به خودم اومدم دیدم غر زنان دارم یه چیزایی به این و اون نسبت میدم
فقط همین یه مورد برای اعصاب خوردی و خراب شدن کامل یه روزت کافیه , باقی بقایت , جانم ... به لبم رسیده!
خدا یاریمون کنه! چه تصمیمات قشنگى که همینطور سریع نقش بر اب مى شه! اما باز هم شدنین ها!
توکل به خدا!
به قول اون شعر قدیمی که میگه ما گشتیم نبود , نگرد نیست , منم فکر میکنم حداقل برای من یکی که شدنی نیست