دلم برای دخترای دوقلوم تنگ شده , که وقتی از سر کار برمیگشتم و میرسیدم خونه بدو بدو میومدن جلوم و با اون صورتای خندونشون یه خسته نباشید به بابایی میگفتن و تمام خستگی یه روز کاری طاقت فرسا رو از وجود بابایی می گرفتن
دلم برای دخترای دوقلوم تنگ شده که وقتی از سر کار برمیگشتم خونه , میومدن و با اون دستای کوچولوشون یکی خریدای خونه رو از دستم میگرفت و اون یکی کیفمو و با اینکه خودشونم به زور میتونستن جابجاشون کنن میگفتن "بده من بابایی تو خسته ای بزار ما برات بیاریمش" و اونوقت بود که یه حس خوب تمام وجودمو میگرفت
دلم برای دخترای دوقلوم تنگ شده که بیان و بشینن روی زانوهام و منم لپ هر کودومشونو ببوسم و بهشون بگم " کسی که عسلای منو اذیت نکرده؟ اگه کسی اذیتشون کرده فقط کافیه اسمشو بگن تا من حسابی حال طرفو بگیرم تا یادش باشه که دیگه با فرشته های من کاری نداشته باشه!" و زیر چشمی به مامانشون نگاه کنم و یه لبخند شیطنت آمیز بزنم و اونوقت اون دوتا فرشته بخندن و بگن "بابایی! چرا دروغ میگی؟ تو که هیچوقت به مامانی هیچی نمیگی حتی اگه به حرفمون گوش نداده باشه" و اونوقت من دستمو بکشم رو سرشونو با انگشتام که رفته میون خرمن موهاشون , موهاشونو صاف کنم و بعد بگم "آخه عسلای بابا خودشونم میدونن که مامانی هر چی میگه بخاطر خودشون میگه و خیر و صلاحشونو میخواد , مامان آدم که هیچوقت بد دخترای گلشو نمیگه" و بعد دوباره لپ شونو ببوسم و بگم " دخترای خوب من امروز دیگه چه کارای خوبی انجام دادن؟ به مامانی کمک کردن؟ به دوستا و همسایه ها سلام دادن و دخترای خوشرو و مهربونی بودن؟" و اونوقت هر کودوم از اونا شروع کنه به شمردن کارایی که کرده و آدمایی که در طول روز سعی کرده با اونا به بهترین شکلی که بلد بوده رفتار کنه
دلم برای دخترای دوقلوم تنگ شده , که وقتی میرسم خونه نقاشی هایی رو که کشیدن رو بیارن و بهم نشون بدن و بعد بگن " بابایی , امروز که همش برف میبارید و سرد بود , مام همه روز مونده بودیم خونه ,کی مارو میبری بیرون؟ بریم برف بازی؟" و من با اینکه در طول روز خیلی خسته شده بودم بگم "برید حاضر شید که میخوایم بریم امروز چهارتایی انقدر خوش بگذرونیم که همه آرزو کنن که کاش مثل ما خوشبخت و شاد بودن" و بعد بریم پارک و تمام مدت رو توی پارک طوری برف بازی کنیم که دیگران رو هم به وجد بیاریم که بیان و برف بازی کنن
دلم برای دخترای دوقلوم تنگ شده , که وقتی از پارک داریم برمیگردیم بگن "بابایی ما دلمون برای مامان بزرگ تنگ شده!" و من بدونم که منظورشون چیه و بعد دستی به سرشون بکشم و بگم "باشه عزیزای من , امشبو مامانتون غذا درست کرده امشب بریم خونه خودمون و فردا هم میریم خونه مامان بزرگ" و اونام از فرط خوشحالی دستمو محکم فشار بدن و تا خونه بدو بدو کنیم
دلم برای دخترای دوقلوم تنگ شده , ....
پ.ن: دلم برای زندگی تنگ شده!
پ.ن2: توهمات یه مرد مجرد در یه شب زمستونی
خوب زمانش رسیده
تو دلت برای مادر بچه ها تنگ شده ؟؟!!
میدونی پوشک بچه چند شده؟ اندازه یه دونه تراول صورتی ناقابل:))
چی زمانش رسیده؟؟ اینکه دخترای دوقلومو بغل بگیرم؟ حتما شده که من اینطور دلم داره جلز و ولز میکنه
اما یه مانع بزرگ وجود داره