یه خاطره از یه رهگذر

محمدرضا کسی هست که برای کارگاهمون گازوییل میاره وقتی داشت در مورد اینکه دست پسرش شکسته حرف میزد متوجه شدم که پسر 15ساله ای داره و این باعث تعجبم شد و از اینجا بود که سر حرف باز شد و شروع کرد به تعریف داستان ازدواجش و ادامه داد که:


"حدود 16 سال پیش ازدواج کردم و اونموقع که ازدواج کردم 29سالم بود , اونموقع مثل الان نبود که همه کسی عادت کرده باشن به اینکه سن ازدواج بالا رفته باشه , اونموقع که با 29سال سن هنوز مجرد بود هر کسی منو میدید یه جورایی بهم نصیحت میکرد که ازدواج کنم

خلاصه ما رفتیم خواستگاری و خانومم رو برام عقد کردیم و بعدها بچه و خونه و زندگی و .... خدارو شکر الان وضعم بد نیست و دستم به دهنم می رسه

الان که فکر میکنم می بینم اون زمان کسی از مردم این دوره , خانوم منو به عنوان همسرش انتخاب نمیکرد یعنی حتی خود منم اگه الان میخواستم ازدواج کنم مطمئنا می رفتم سراغ یه گزینه با شرایط بهتر! میدونید چرا؟ الان که فکر میکنم می بینم پدر خانومم اون زمونا هیچی نداشت! یعنی مطلقا هیچچچچچچچچچچی! و الان که مرور میکنم می بینم که با معیارای این زمان , من اونموقع خیلی باید دیوونه بوده باشم که رفتم سراغ این خانواده!

پدر خانومم انقدر وضع مالیشون ناجور بود که تو خونه پیراشکی می پخت و میفروخت به مدرسه ها تا به دانش آموزان فروخته بشه و توی یه خونه اجاره ای زندگی میکردن , اما خدارو شکر الان یه مغازه سه دهنه شیرینی فروشی داره و سه تا آپارتمان و خونه ای که خودشون توش زندگی میکنن و ماشین و ... و همه اینارو در این 15سال تونسته بدست بیاره 



البته باید یه اعترافی هم بکنمااا , نباید یه طرفه به قاضی رفت , در اون زمان که من رفتم دخترشون رو بگیرم , خود منم چیزی توی دست و بالم نداشتم , یعنی الان اگه کسی با شرایط اون زمون من بیاد خواستگاری دخترم , عمرا دخترم بدم بهش! ولی خب اون زمونا اینطوری نبود و سطح توقع همه مردم پایین بود و همه هم همدیگه رو در نظر میگرفتن

اونموقع من 29سالم بود و نه کاری داشتم و نه در آمدی و نه خونه و نه ماشینی , تازه سنم هم بالاتر از اونایی بود که شرایط منو داشتن , تنها چیزی که داشتم یه فوق دیپلم ناقابل بود

با همین شرایط رفتم خواستگاری و الان فکر میکنم اون زمونا , پدر خانومم دیوونه بوده که دختر یکی یه دونه شو داد به من یه لاقبا که هیچی هم نداشت"



پ.ن: با یه خاطره کوچیک از 15 سال پیش خیلی ساده میشه به خیلی چیزا پی برد: به شرایط جامعه مون که هر روز داره بهتر از دیروزش میشه , به نوع تعاملات بین مردم , به سطح توقعات , به سطح تشریفات , به چشم و هم چشمی , به وضع اقتصادی , به وضع کار (که چقدر طول میکشید که یه کار پیدا کرد) , به امنیت شغلی و مالی جامعه , به پیشرفت (که بیشتر به فعالیت و استمرار هر کسی وابسته بود و نه ...) و به خیلی چیزای دیگه

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد