13 و دو تصویر ذهنی متناقض


1.

بچه که بودم یه بار یه داستان واقعی از یه نفر شنیدم که در اون یه پسر و دختر که با هم دوست بودن و خاطر همدیگه رو میخواستن و همسایه هم بودن وجود داشت که بعدها به خاطر اسباب کشی خانواده دختر و رفتن اونا از اون شهر , رابطه شون قطع میشه و این دو نفر تا مدتها از هم بیخبر می مونن و این مساله بود و بود تا اینکه بعدها در یه سفر اونم بعد از 13سال که پسره به شمال داشته اتفاقا در کنار دریا یکی رو می بینه که به نظرش خیلی آشنا میومده و وقتی جلوتر میره می بینه که بله! این همون دختریه که یه زمانی عاشق و معشوق بودن و اینطوری میشه که بعد از طی مراحل مرسوم اون دو تا بعد از 13سال و طی یه اتفاق به هم میرسن و با هم زندگی میکنن (البته گویا چون وقتی با هم دوست بودن سن شون زیاد نبوده در طول این 13سال هر دوشون با خاطره این عشق زندگی کردن و هیچ کودوم ازدواج نکرده بوده)


2.

دوباره وقتی که بچه بودم یه داستان خوندم که توی اون داستان یه پسر و دختری(که البته نسبت فامیلی هم داشتن) بودن که به همدیگه علاقه داشتن و در زمانی که پسره عزمش رو جزم کرده بود که پا پیش بزاره و از دختره خواستگاری کنه که یهویی یکی از اقوام نزدیک دختر از اونور آب میاد و داستانها از اونور آب و فیلمسازی خودش برای همه تعریف میکنه و دختره که شیفته شهرت بوده خودشو به داستانسرایی های اون میسپره و یه جورایی رابطه شو با اون پسره کات میکنه و علی رغم اینکه چندین بار پسره دنبالش میره ولی اون تصمیمش رو گرفته بوده و میخواد که بازیگر بشه و حتی در یکی آخرین باری که پسره دنبال دختره رفته بوده متوجه میشه که دختره در نقشی که داره بازی میکنه خودشو تو بغل اون مرد رها میکنه و .... به هر حال این رابطه کات میشه و دختره با اون فامیلشون میره اونور آب و گویا باهاش ازدواج هم میکنه و میره که مشهور بشه , اما این مساله فرجام خوبی نداشته و بعد از گذشت 13سال سرخورده و شکست خورده و طلاق گرفته و سرافکنده به خونه برمیگرده و گذشته اش مثل یه سایه شوم و سیاه دایما عذابش میده و در این بین خواهر دختر که یه زمانی رابط بین دختر و پسر بوده برای بهبود وضعیت روحی خواهرش میره سراغ پسره و در مورد خواهرش باهاش حرف میزنه و اینکه برگشته و از گذشته و کارایی که کرده پشیمونه و ....

اما پسره بهش میگه که به خواهرت بگو که الان دیگه خیلی دیره و اگه منو میخواست باید همون 13سال پیش که بارها و بارها علی رغم اینکه روابط بی قید و بند اونو با اون فامیل نزدیکتون می دیدم , دنبالش میرفتم اقدام میکرد و فکر این روزا رو هم میکرد که شاید یه روزی پشیمون بشه



پ.ن: عدد 13 با این دو داستان مختلف , دو تصویر متناقض در ذهن من ایجاد کرده که هر کودومش میتونه ضمیر ناخودآگاه یه آدم رو تحت تاثیر قرار بده و این تاثیر در رفتار ناخودآگاه هر آدمی موثر باشه

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد