برای علی3

نوشته این بخش جنبه عمومی نداره و فقط برای سالهای بعد کودکی یک ساله نوشته می شود که شاید روزی لازم به خواندنش باشد

علی عزیزم سلام

بیشتر از 4ماه شد که مادرت رفته و سراغی از تو نگرفته , البته نه اینکه اصلا سراغی از تو نگرفته باشه اما به طور جدی کاری نکرده که نشون بده نگران تنها پسرشه , تنها کاری که کرده اینه که زنگ زده به زن دایی بابات و ازش در مورد تو و حال و روزت پرسیده و اونم خیلی رک و صریح سنگ قلابش کرده و گفته که به من چرا زنگ میزنی؟ زنگ بزن به خونشون و از خودشون حالشو بپرس! و وقتی مامانت گفته که تو درد شبیه به من کشیدی! (که منظورش اشاره به موضوع دعوای دایی بابات با خانومش یعنی همین خانومه بوده که اون دو تا بچه اش رو که یکی 3 ساله بوده و یکی 6ساله با خودش برداشته و برده بود) و زن دایی بابات هم بهش گفته که اگه من به حالت قهر رفتم , هر دو تا بچه مو با خودم بردم و وقتی هم که اومدن دنبالم که بچه هارو بگیرن اون بزرگه رو سپردم به باباش و باز اون کوچیکه موند پیش خودم! نه اینکه مثل تو باشم که بچه شیرخواره رو ول کردی به امان خدا و رفتی دنبال بچه بازیات و عقلتو دادی دست این و اون که برات تصمیم بگیرن (در واقع بازیت بدن) که حالا روشو نداشته باشی که بعد از 4ماه که تازه یاد افتاده بچه ای هم داری نتونی یه زنگ به خونه ای که یه زمانی خونه ات محسوب می شد بزنی و بگی حال بچه ام چطوره؟

علی عزیزم , نمیدونم اینکه اگه من قاضی بودم حق رو به پدرت میدادم ربطی به قرابت نزدیکتر من با پدرت داره یا نه؟ اما سعی میکنم که کاملا منصفانه و بیطرف قضیه رو انعکاس بدم که بعدها در قضاوت هات دچار اشتباه نشی اما واقعیت اینه که مادرت که نوه خاله من باشه چندان برات مادری نکرده و طوری رفتار کرده و میکنه که انگار بچه ای به نام علی نداشته و نداره!

الان که کار بابا و مامانت به دادگاه و شکایت بازی کشیده و مامانت مهریه خودشو از حقوق بابات (توسط دولت) میگیره , وقتی به چهره بابات نگاه میکنم می بینم که خیلی شکسته و داغون شده , البته به خاطر غرورشم که شده باشه که پیش هر کس و ناکس کم نیاره داره سعی میکنه که خودشو تر و تازه نگه داره یا نشون بده اما این شکستگی رو منی میفهمم که یه عمره میشناسمش و تقریبا هر هفته ای یک بار می بینمش, چن وقت پیش که تو خونه مون مهمون بودن و صحبت از وزن شد گفت که من 69 کیلو شدم و این درست همون آدمیه که اوایل سال که بحث مشابهی داشتیم به زبون خودش اعتراف کرده بود که 87 کیلو وزن داره!

علی عزیزم نمیدونم از کجا و از چی بگم؟ اما میدونم که بعدها احتیاج خواهی داشت که در مورد این دوره از زندگیت یه چیزایی بدونی که به واقعیت هم نزدیکتر باشه

مامانم که دیروز اومده بود خونه تون و تورو هم دیده بود وقتی برام نقل میکرد که وقتی عکس مامانت رو نشونت میدن و میگن این کیه؟ با اون زبون گرفته میگی این ممانه است (یعنی همون سمانه که عمه کوچیکت باشه) و هرچقدر که بهت میگن این مامانه , این سحره, قبول نمیکنه و میگه این ممانه است و بجای مامان هم به زن دایی (مادربزرگت) اشاره میکنی و میگی که مامان جون اینه!

و این همون چیزیه که من بهش میگم عقده هایی که در کودکی شکل میگیرن یا نطفه بسته میشن

حقیقت اینه که مامانت رو فراموش کردی و نه تنها تقصیر تو نیست بلکه تقصیر خود مامانته و حتی میخوام اینطور ادعا کنم که این یه موضع گیری عمدی از طرف توئه که فقط یه سال و چند ماه داری و این موضع گیری هرچند که از یه بچه بعیده اما در مورد تو من میخوام بگم که این اتفاق افتاده و تو داری مادرتو انکار میکنی!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد