این داستان هیچ جاذبه ای برای خواننده ندارد و فقط جنبه یادداشتهای روزانه برای اتفاقی را دارد که برای کودکی نوشته می شود که شاید بعدها نیاز داشته باشد که این مطالب را از دیدگاه کسی که بی طرف بوده بشنود
سلام علی جان
امروز عاشورای حسینی سال 91 بود و با اینکه من دین و ایمان درست و حسابی ندارم اما به احترام جامعه ای که همگی تسلیم محض ابا عبدا... الحسین هستند سیاه پوشیده بودم و برای نذری به شهرستان رفته بودم و از آنجا آش نذری آورده بودم پدربزرگت "خ" , کشته و مرده آش نذری است و برای همین عصر که زنگ زد تا بیاید و در خانه ما آش نذری بخورد تورا و خانواده اش را هم آورده بود و تو با آن اداهای دوست داشتنی و شیطنت های یک خردسال دل همه مارا بردی
پسرخاله های من که عموهای مادرت باشند امروز در شهرستان به من حرفهایی می زدند که نشان از پشیمانی آنها از اتفاقی که افتاده داشت اما هیچ کدام دست از غرورشان بر نمیدارند و پا پیش نمی گذارند و همه شان خیلی احمق ها میخواهند دایی شان (پدربزرگت) پا پیش گذارد و بابت اشتباهی که بیشترش از جانب آنها بوده است عذرخواهی کنند
این ماجرای طلاق پدر و مادرت که به صورت خیلی بچه گانه گریبان خاندان ما را گرفته است و با آن کارهای نامعقول مادرت و پیرو آن پدربزرگ مادری ات "ی" که پسرخاله من باشد باعث آبرو ریزی خاندان مان در بین دوست و آشنا شده است و امیدوارم که هر چه زودتر این مساله حل شود ولی انگار نمیخواهد که اینطور که من آرزو دارم پیش برود
امروز از صحبت های پدربزرگت "خ" متوجه شدم که اولین قسط از مهریه مادرت که به اجرا گذاشته بود از حقوق ماهیانه پدرت کسر شده است ماجرای این مهریه و این دعوای سر مال دنیا بدجوری مرا کلافه کرده است
مادرت دختر بدی نبود درست است که کمی بچه سال بود و سن کمی داشت و ممکن بود گاهی اشتباهاتی داشته باشد اما اینطور نبود که بخواهد از کسی مثل پدرشوهرش که بزرگترین حامی اش (به طور همه جانبه و بدون توجه به حق یا ناحق بودن مادرت) بود انتقام بگیرد و من به شخصه مطمئنم که کسی زیر پایش نشسته است کسی که از شواهد و قراین و از گفته ها چنین بر می آید که مادر شوهر خاله ات (گ.م) یعنی زن دایی دیگر خود من (ف.ن) باشد میدانی آخر بین جاری ها همیشه دعواهای خاله زنکی پیش می آید و معمولا بعد از مدتی ختم به خیر می شود ولی این بار دعوای این دو جاری که هر کدام عروس و داماد هم دارند انقدر کشدار شده است که رسیده است به جایی که آن یکی "ف" با شیر کردن مادرت توسط عروسش که خاله تو باشد میخواهد زندگی این یکی را از هم بپاشد
از من بپرسی مشکل اصلی از جایی شروع شد که پدربزرگت "خ" بعد از اینکه دایی بزرگم یعنی برادر بزرگترش بدون در نظر گرفتن خیلی از مسایل و بیشتر از روی چشم و هم چشمی , یک کاره بلند شد و رفت تهران و برای پسرش که همه زندگی اش در تبریز بود نوه خواهرش را گرفت , آنهم نوه ای را که یک یا دو ماه قبلتر از آن برادرش خواهر بزرگترش را برای پسرش گرفته بود یعنی مادر و خاله ات هر دو همسر دو پسرعمو شدند که خانواده هایشان با هم هیچ تفاهم و توافقی نداشتند و به گمان من هر دو دایی من در این انتخاب همسر برای فرزندانشان از خیلی جهات اشتباه کردند که یکی از اصلی ترین آنها مسافت بین این دو شهر بود
بگذریم , در این قضیه انقدر پارامتر و عامل مهم برای به بحران کشیده شدن این رابطه هست که آدم نه میتواند یکی را حذف کند و نه میتواند همه را یکی یکی شرح دهد زیاد هم تقصیر من نیست که دارم از شاخه ای به شاخه دیگر می پرم و از هر گوشه ای حرفی می زنم و رد می شوم
بگذار طرح اولیه و اصلی دعوای پدر و مادرت را (البته چیزی را که میدانم و شاید اصل مطلب نباشد و یا مطلب کامل آن نباشد) برایت بگویم
ماه رمضان امسال بود یعنی چیزی در حدود 4ماه پیش بود که خانواده دایی کوچکم که پدربزرگ تو باشند در خانه ما مهمان بودند و چون پدر و مادرت هم معمولا با آنها به مهمانی ها و مسافرت ها می روند آنها هم با در منزل ما بودند (این نکته را بگویم که هر چند که پدر و مادرت در خانه پدریِ پدرت زندگی میکردند اما مانند واحد آپارتمانی , منزلی جداگانه در طبقه سوم داشتند و با خانواده دایی که در طبقه اول زندگی میکردند جدا بودند و طبقه دوم منزل هم معمولا برای مراسمات و مهمانی ها خالی بود و گاه گاهی مورد استفاده قرار میگرفت) به هر حال , بعد از اینکه بعد از افطار از خانه ما می روند در خانه دایی جمع می شوند تا یک فیلم را با هم ببینند و در این هنگام چون پخش فیلم کمی با تاخیر می شود مادرت تورا به خانه خودشان می برد تا بخواباند و پدرت همان پایین می ماند اما کمی بعد دنبال همسرش می آید بالا و هنگام بالا آمدن به خواهرش می سپارد که وقتی فیلم شروع می شود اورا صدا کند , مادرت داشته تورا شیر می داده که ناگهان فیلم شروع می شود و عمه ات , بنا به سفارش برادرش پدرت را صدا میکند و اینجا تو کمی بی قراری میکنی و مادرت که گویا عصبانی شده بود به عمه ات فحش می دهد و پدرت به او میگوید که مواظب حرف زدنت باش و کمی مودبانه تر حرف بزن اما مادرت که عصبانی بوده می گوید " خوب می کنم که فحش می دهم , بیشترش را هم میدهم" و پدرت به او می گوید که این بار اولی نیست که داری این کار را میکنی (بنا به گفته های پدرت و خانواده دایی , مادرت گاهی که عصبانی می شده پشت سر عمه هایت فحش میداده) و تاکید میکند که اگر یک بار دیگر این کار را انجام بدهی مجبورم با تو برخورد کنم و این دقیقا نقطه شروع اختلاف اصلی پدر و مادرت که کارشان را به مرحله طلاق و طلاق کشی و شکایت از یکدیگر کشاند می باشد , البته من بعدها چیزهایی شنیدم که این آتش از قبل توسط کس دیگری که همانا مادر شوهر خاله ات (یعنی همان زن دایی من باشد) شروع شده بوده و آتش زیر خاکستر بوده و از قبل با برنامه قبلی مادرت را کوک کرده بودند و این تنها بهانه ای بوده که بادی به این آتش زیر خاکستر بخورد و شعله ور شود