مطالب این بخش داستان واقعی زندگی یک کودک است که ممکن است هیچوقت به انتها نرسد و احتمالا از نظر خواننده ارزش وقت گذاشتن نداشته باشد چون من این مطالب را صرفا برای سالهایِ بعدِ خودِ آن کودک می نویسم
اول میخواستم برای این پستها رمز بگذارم اما بعد دیدم که شاید کسی خواست که این مطالب را بخواند و شاید گرهی از کار کسی باز کرد برای همین آنرا بصورت عمومی پابلیش خواهم کرد
سلام علی جان , شاید این یادداشتها را سالها بعد (از این تاریخ که شروع به نوشتن میکنم , یعنی از تاریخ سوم آبانماه 1391) بخوانی و کمکی به تشخیص راه و انتخاب مسیر صحیح زندگی تو بکند و من امیدوارم که اینگونه باشد
این داستان نیست اما اگر داستان هم باشد داستان زندگی توست داستان زندگی پدر و مادر تو و باز هم در نهایت داستان توست
اینکه الان (بعد از حدود 2 الی 3 ماه تاخیر) شروع به نوشتن میکنم را بگذار پای تنبلی و کم کاری من, ولی میخواهم بدانی که انگیزه این نوشتن و انگیزه این داستان چیزی نیست جز تو , جز سعادت تو , و جز آگاهی و معرفت تو در مورد پیرامونی که (کودکی بودی) در آن می زیستی و چیزی از خوب و بد این زندگی نمیفهمیدی
برای روشن تر شدن ماجرا مجبورم به کمی قبلتر برگردم و مجبورم تاریخهای این فلاش بک ها را تقریبی و حدودی بنویسم چون نمیدانستم و انتظار هم نداشتم که روزی مجبور به نوشتن داستان زندگی کسی (که حالا تو هستی) بشوم و برای همین خیلی از موارد و تاریخها را دقیق به خاطرم نسپرده ام و نمیدانم که چه اتفاقی دقیقا در چه تاریخی اتفاق افتاده است , غرض اصلی من این است که مسایل و رویدادهای زندگی تورا در زمانی که تو کودکی هستی چیزی از این دنیا نمیدانی به عنوان شاهدی (که تا حد امکان سعی میکند که بی طرف باشد) بنویسم تا بعدها از این دوران تصویری داشته باشی که تا حد کمتری آمیخته به تعصبات و مسایل حاشیه ای باشد و همچنین تا جایی که مقدور است به نفع یا ضرر کسی حرفی نزده و صحبتی نکنم
پدرت(رامین) پسر دایی من بود همسن و سال بودیم و من تقریبا چهار ماه از او بزرگتر بودم پدرش که دایی من باشد انسان خوش نیت و خوش تینتی است که در کل فامیل همیشه با احترام از او یاد میشود (حداقل تا پیش این ماجرا اینطور بود) مادرت(سحر) هم نوه خاله من بود و پدرش یوسف که پسرخاله من باشد (از دیدگاه من) انسانی با کفایت و مدبر و چندان کاردانی نبود و اگر بخواهم با کلمه ای کوچه و بازاری از او یاد کنم باید بگویم که انسان زن ذلیل و دهن بین و کوچکی بود البته او بزرگترین برادر از بین برادرانش که تعدادشان به 8 برادر می رسید بود و برای خودش جایگاهی داشت که شاید در نگاه و دیده دیگران به هیچ وجه آن چیزی نبوده باشد که در نظر من بود!
پدرت تا آنجایی که من اعتقاد دارم انسانی خوش قلب و پاک نیت و خوب و سازگار و حرف شنو است و این مورد آخر(بعضی اوقات که احساس میکنم دارد در این مورد افراط میشود) گاهی از سوی خود من به عنوان یک مورد منفی ارزیابی میشود ولی در کل و در اکثر موارد جزو خصوصیات خوب پدرت می باشد با پدرت تقریبا بزرگ شده ام و همپای او قد کشیده ام پس در شناخت من در موردش هیچ شبهه ای به خود راه نده
مادرت تا جایی که یادم هست بچه ای بیش نبود یعنی درست وقتی که پدرت 5 سال پیش که جوانی 25 ساله بود به خواستگاریش رفت 17 یا 18 سال داشت و اینرا دقیق نمیدانم چون تا آن روزها که صحبت او نقل مجالس شد یکبار وقتی واقعا بچه بود دیده بودمش او همسن خواهر کوچک پدرت (س. پ) بود و گاهی (پیش از این خواستگاری) دورادور می شنیدم که با عمه هایت یعنی همان دختردایی های من و خواهران پدرت (س.پ و ف.پ و س.پ) اس ام اس بازی و تماسهای تلفنی داشت (همینجا اشاره کنم که این مسایل هیچ ربطی به آشنایی و ازداج آنها نداشت) و تمام این مسایل مزید بر علت می شدند که من اورا واقعا بچه بدانم تا وقتی که آمد و عروس خانه دایی من شد
پدربزرگ پدری ات(خ.پ) دایی پدربزرگ مادری ات(ی.م) بود و همین اصل و یک اشتباه بچه گانه دیگر(البته این اشتباه از دیدگاه من است و ممکن است حقیقت اینچنین نبوده باشد) از سوی پدربزرگت خ باعث شد که مقدمات این ازدواج فراهم شود و کم کم صحبت ها و مراودات بیشتر شود
علی جان میدانم که تا اینجای داستان (حتی اگر مال خودت باشد و زندگی خودت باشد) مثل کلاف سردرگم برایت گیج کننده است , برای منم همینطور است و دارم تلاش میکنم که آنرا تا جایی که می توانم به مسیر خطی برسانم تا به ترتیب وقوع ماجراها پیش برویم پس کمی حوصله و مدارا کن تا پسرعمه برایت داستان را کامل تعریف کند