خورشید در استوای آسمان است
آینه ها خوابیده اند
و فرق سر من شکافته
آب از روزنه های مغز من فرو می چکد
زلال!
آجرها روی هم چیده می شدند
دست های من تاول دارند
من کوتاه قد شده ام
حق پایمال است
و سایه ها به فتح آسمانخراشها مفتخرند
آینه ها خوابیده اند
سکه اقبال من
خط خطی شده است
و شیر
در بن بست یک قفس کوچک
احتزار خویش را شماره می کند
من حقیر شده ام!
ساختمانهای آجری بلند
مرا از نهایت اوج خویش به سخره گرفته اند
سایه های سیاه
تاول دست های مرا نمی شناسند
و نردبان ترقی شان
روی پامال ها استوار است
***
آجرها روی هم چیده می شدند
دست های من تاول دارند
و من پایمال شده ام!