پاییز بود!
باران می بارید
و ققنوس جوان
رنج باران را پذیرفت
و گرده های خویش را آماج شلاق ضربه های باران کرد
می دانست
گذر از این زمستان را
که به کهن سالی اش قرین بود
معبری نمی تواند ساخت به عبور
و دوست تر می داشت
بهار دل انگیز را
خود به چشم های خویش ایمان بیاورد
پاییز بود
و ققنوس جوان
زیر شلاق ضربه های باران
هیمه را فراهم آورد
آتش زنه را دست در کار انداخت
و شعله را مهیا نمود
سیاوش وار به میان نشست!
به بهار
و به ققنوسی که از خاکستر بر خواهد خواست اندیشید
آتش, در بال او نگرفت
چرا که مادران , همیشه پاکند
چون سیاوش
معجزه به وقوع آمد
ققنوس نوزاد , چشم به جهان گشود
و معصومانه , مادر را گریست!
نگریست و گریست
متولد شد
تا معبرساز زمستانی مادر شود
به بهار
برای محمدپارسا و تولد بهارانه اش
و برای مادر
سلام
مثل همیشه عالی