یه درد دل دوستانه

چن وقت پیش با یکی از دوستام داشتیم در مورد ازدواج صحبت میکردیم البته اگه بگم اون داشت صحبت میکرد و من فقط داشتم گوش میدادم فکر کنم بهتر قضیه رو توجیه کرده باشم

این دوستم تقریبا همسن و سال منه و مثله من یه کمی (تقریبا چند سال!! (: ) توی فکر کردن به ازدواج و خود ازدواج دیر کردن و برای همین ...


میدونی یاشار من تا حالا انقدر به مساله ازدواج فکر نکرده بودم یعنی دلیلی نمیدیدم که بهش فکر کنم فکر میکردم که مثله هر اتفاق دیگه ای که هر وقت وقتش برسه اتفاق میفته اینم اتفاق خواهد افتاد اما انگار این یکی کمی تفاوت داره

اول که حرف ازدواج تو خونمون پیش اومد خیلی از معیارهایی که توی ذهنم جمع شده بودن و چه از این و اون شنیده بودم و چه خودم تحت تاثیر رفتارها و اخلاق خودم توی ذهنم ساخته بودم همگی یکجا به ذهنم اومد و تمامشون داشتن تو مخم رژه میرفتن

اما وقتی مساله جدی تر شد و قرار شد که بریم به خواستگاری , با خودم فکر کردم و گفتم که آیا واقعا من چی میخوام و چی انتظار دارم و کسی که قراره همسره من باشه چه خصوصیاتی باید داشته باشه و چه خصوصیاتی باید نداشته باشه که خیلی از خصوصیاتی که نمیدونم چرا توی ذهنم بودن حذف شدن و فقط یه چیزایی برجسته تر شدن و انگار که داشتن اونا تمام عیوب و نواقص احتمالی طرف مقابل رو می پوشوند

در ضمن به یه چیز دیگه هم رسیدم و اونم اینکه انگار که گذشت سالها و بالارفتن سنم باعث شده که کمی وسواسی تر بشم و بیشتر به یه چیزایی حساسیت نشون بدم الان چن وقته که مادرم و خواهرام دارن دنبال یه دختر مناسب میگردن اما وقتی میریم به خواستگاری و به دیدنشون یه جورایی به دلم نمی شینن و نمیدونم چرا نمی پسندم و روی هر کودوم یه عیب و ایرادی میزارم اما خدایی وقتی پیش خودم توی تنهاییام در موردشون فکر میکنم میبینم که این حرفای من فقط یه بهونه بوده و من تنها با برچسب زدن به طرف خانوادمو متقاعد کردم که این دختر به دردم نمیخوره ولی در عین حال میدونم و میدونستم و مطمئنم که نه من میتونم اون دختر رو خوشبخت کنم و نه میتونستم کنار اون خوشبخت باشم واسه همین چندان هم از این بهانه جویی ناراحت نمیشم و ...


تمام این مدت داشتم به حرفاش گوش میدادم و یه جورایی حس کردم که داره یه جورایی حرف درستی میزنه اما نمیدونم چرا و کجای راه رو من یا اون یا هر کسی توی شرایط ما اشتباه رفته که به اینجا رسیده یا میرسه؟

حتی اون دوستم ازم پرسید که :

یاشار چرا من اینطوری شدم؟ و بعدشم پرسید که اگه تو هم یه روزی بطور جدی بخوای در مورد ازدواج فکر کنی آیا اینطور میشی یا فقط منم که دچار این شرایط شدم؟

راستش موندم که چی جوابشو بدم واسه همین به شوخی بهش گفتم که من منتظر می مونم که یه دختری خودش بیاد به خواستگاریم! من دوست دارم اونی که منو میخواد پا پیش بزاره و اون موضوع رو مطرح کنه

اما بعد از رفتنش وقتی کمی در موردش فکر کردم میدونین به کجا رسیدم؟

به اونجا که بهترین راه برای من منتظر موندن به انتظار کسیه که  اولا منو بخواد و ثانیا بتونه به خودش این جسارت رو بده که موضوع رو بگه وگرنه من که نمیدونم چیکار باید بکنم؟

نظرات 6 + ارسال نظر
هیسنا 1388/10/06 ساعت 03:53 ب.ظ

خواهش می شه
موفق باشی

هیسنا 1388/10/05 ساعت 07:59 ب.ظ

ببینم شما دو تا چرا مثل دخترا فکر می کنید؟؟؟

یک چیزیو بگم خیالتونو راحت کنم پسری که منتظر نشسته تا دختر پا پیش بگذاره هیچ وقت نمی تونه دوست داشته باشه!
غریزه مرد اینه که بدست بیاره نه اینکه بدست اورده بشه!
خوب فکر کن
اگر دختری هم با کل احساسات بیاد سراغت.. ممکن اولش از نظرت خیلی عادی باشه ..اما بعد چند وقت اگر دختریو ببینی که راه نده اون برات ارزشمند می شه تا بدستش بیاری (و این طبیعیه!)
این دوست شما می ترسه! با ترس هم سالیان سال هم بشینه به هیچ جا نمی رسه!
اون که باید جسور باشه تویی نه دختر!
هنر تویه که نه رو تبدیل به اره کنی(البته اگر واقعا اون دخترو درست شناخته باشی و انتخاب کرده باشی! )
امیدوارم منظورمو گرفته باشی! (از اونور نیفتی! )

ممنون
گرفتم چی میگی؟
راستش مام واقعا ننشستیم که یه دختر خانومی بیاد و ازمون خواستگاری کنه
منظورمون یه جور قبول کردن تمام شرایط بوده منظورمون نداشتن انتظارات بیش از حد و بیش از توان طرف مقابلش بوده
به هر حال ممنون از نظر خوبت
یه چیزایی رو یادمون انداختی

S 1388/10/03 ساعت 12:21 ب.ظ

و اما در مورد نظر شما و اینکه طرف مقابل باید بیاد خواستگاریتون!
نظرم رو نمیگم چون می دونم که توی ظاهر هم نباشه توی دل خواننده این متن ( چه شما یا کسی که بیاد اینجا) متهم میشم به اینکه افکارم تاریخ گذشته ست!


S 1388/10/03 ساعت 12:04 ب.ظ

اینکه دوستتون روی هر کدوم ایرادی گذاشته واسه این بوده که ته دلش و توی همون برخوردهای اول از اونها خوشش نیومده زیاد، و این حس منفی باعث میشه بعد از شناخت نسبی اخلاقشون(حتی در صورت خوب بودن اخلاق) باز هم دنبال بهونه برای از سر وا کردنشون باشه.
حتی اگه یه لیست کامل از معیارهامون واسه ازدواج توی ذهنومون بنویسیم، باید آخرش یه تبصره اضافه کنیم که " علاوه بر این معیارها باید کامل به دلم هم بشینه "
و تبصره دم هم اینکه" اگه به دلم نشست در مورد معیارهای منطقی و لیست بالایی تخفیف میدیم!!"

خیلی هامون همین طوریم حتی اگه به روی خودمون نیاریم.

S 1388/10/03 ساعت 11:59 ق.ظ


کلاً فکر کردن به ازدواج اونم به صورت جدی واقعاً سخته و شاید به قول دوستتون با بالا رفتن سن آدم وسواسش هم بیشتر میشه.
ولی در مورد معیار من به این نتیجه رسیدم که معیارهای یه نفر در برخورد با موردهای مختلف عوض میشه،اینو دیگه واقعاً تجربه کردم در مورد خواستگاری که به دلم نشست خیلی کمتر سخت گیر شدم در زمینه شغل و درآمد و خونه و ... ولی وقتی یکی زیاد به دل نمیشینه،هی معیار پشت معیار!( اونم عمداً معیارهایی رو میگی که در اون طرف مقابل نباشه)

سوسن 1388/10/03 ساعت 01:22 ق.ظ

خوندم
فردا میام کامنت میذارم
چون موضوعی ــه که نظرم در موردش فکر کنم با یه کامنت جمع و جور نمیشه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد