یک اتوبوس
تعدادی آدم که همه شون به نوعی روی صورتشون یه خط هایی هست چه خط واقعی شکستگی و چه خط هایی که دیده نمیشن ولی از عمق نگاه و خیره شدن طرف به یه نقطه میشه فهمید که یه چیزی هست
و افرادی که همدیگر رو همینجا و توی همین اتوبوس ملاقات کردن و هیچ احساسی به هم ندارن ولی یه احساس مشترک دارن احساس .......
یه دختر تنها روی صندلی کنار دست من
که توی این اتوبوسی که داره میره به سمت مرز، معلومه که کسی رو نداره و تنهای تنهاست
من: سلام خوبید؟
دختر: سلام ممنون
من: میتونم بپرسم کجا دارید میرید؟ برای کار خاصی میرید؟
دختر: مگه این اتوبوس به غیر از کشور ...... جای دیگه ای هم میره؟
من: نه ، منظورم این بود که توی اون کشور به کجا میخواید برید و اصلا برای چی دارید میرید؟ چون احساس میکنم که تنها هم هستید با این تنهایی توی کشور غریب میخواید چیکار کنید و کسی رو دارید یا نه؟
دختر: آهان! زیاد فرقی نمیکنه دارم میرم که از اینجا راحت بشم دارم میرم که آزادی رو لمس کنم دارم میرم که آزاد باشم در ضمن مگه اینجا (توی کشور خودمون ) شما کسی رو میشناسید که تنها نباشه؟؟؟ اگه منظورتون هم ترس باشه نه ترسی ندارم ، حداقلش اینه که هر بلایی که بخواد سرم بیاد توی کشور بیگانه سرم میاد و دلم از این نمیسوزه که همزبونام و هم وطنام این بدی رو در حقم کردن چیزی که هر روز داره برای همه مون اتفاق میفته!!!
اگه منظورتون از کار شغل نباشه ؛ نه کار خاصی ندارم ، و اگه منظورتون شغل باشه ؛ بازم نه شغل خاصی ندارم میرم اونجا تا خدا چی بخواد به هر حال از کشور ما بیشتر نباشه که کمتر نیست!!! بالاخره یه طوری میشه دیگه
اتوبوس از مرز میگذره و آزادی، توی وجود آدمی که به نظر نمیرسه که خیلی آدم سطحی و کم عمقی باشه تبلور پیدا میکنه!
روسریشو از سرش باز میکنه لباساشو تغییر میده و نوعی برخورد میکنه و لباس میپوشه که انگار ذاتا آدم اینور مرزی نبوده و همیشه اونور مرزی بوده!
البته این آزادی که ایشون ترسیم میکنه بیشتر به خالی کردن عقده های یه ملت از همه چی محروم شبیه تره تا آزادی
نه یاشار جون اینا شاید عقده های او فرد باشه ولی اولین مراحل آزادی در عمل م هست یعنی آزادی فردی در پوشش!
اگ اولین پله آزادی نباشه جز چند تای اوله وتو چطور مخوای کسی که هنوز پله اول ر نرفته بالا بره برسه به پله آخر که آزادی بیان اِ؟
مرسی سر زدی و شرمنده که اومدنم رو بهت خبر دادم!
میخواستم به دوستان صمیمی امشب سر بزنم که شما پیش دستی کردی
سلام بهنام جان
خوبی؟؟
نه عزیزم منظورم این نبود که این نباشه
منظورم این بود که کسی مثله ایشون و شاید همه ماها با تقریب های مختلف اونقدری که توی فشار هستیم و از اولین و مسلم ترین آزادی ها هم محروم هستیم وقتی در شرایطی مشابه قرار بگیریم بدتر هم عمل کنیم و عقده ای تر به نظر بیایم که نه تنها بعید نیست بلکه تا حدود زیادی هم میتونه واقعیت داشته باشه وگرنه همونطور که گفتم ایشون آدم سطحی نبود
ممنون که سر زدی
رسیدن بخیر
مرسی عزیزم
خب تعاریف آدما از آزادی فرق می کنه
بالاخره گاهی عقده ها هم خودشون رو تو همچین موقعیتهایی باید نشون بدن
واقعیت اینه که به قول امروزی ها لارج ترین آدمها هم وقتی که توی شرایطی که ما داریم زندگی میکینم زندگی کنن شاید اونام وقتی از مرز رد میشن همین کاری رو بکنن که این دختر خانوم که چندان هم آدم سطحی نبود بکنن
کاش کسی فیلم کارتونی پرسپولیس رو که کاندیدای اسکار هم شده بود رو دیده باشی اونجا تا یه مدتی تفریح شخصیت اصلی فیلم رفتن به فروشگاه و گشت زدن تو اونا بوده که از وضعی که سابقا درش قرار داشته ناشی میشده و به نوعی داشته عقده های خودشو خالی میکرده فیلم خیلی خوبیه کاش ببینی
هنوز تمام نوشته هاتو نخوندم
اما واسم جالب بود
من تازه چند روزیه این وبلاگ ساختم
خوشحال می شم سر بزنی